January 22, 2007

یکی بود،یکی نبود.اما بیشتر یکی نبود اما فکر می کرد این نبودن نوعی بودن هست

موضوع: کلی — آنا @ 4:11 am

دوستی می گفت: ما دموکراسی را می خواهیم اما برای دختر همسایه! حالا منظور ایشان از دموکراسی چه بوده حرف دیگری است.
روزگار غریبی است نازنین….
میدونی وقتی داشتم به تو و اینکه چه اتفاقاتی ممکن است برایت رخ دهد فکر می کردم چه طرحی در ذهنم شکل گرفت؟ اگر نقاشی بلد بودم حتماً آنرا می کشیدم :
آدمی را تصور کن که به زور دهانش را بسته نگاه داشته اند و برایش توی اون ابرهای خوشگلی که نشانه خیال و رویا و یا فکر کردن است چه چیزی را وصف میکنند؟ داستان آن لاک پشتی که توی هوا بود و دو پرنده می خواستند او را به آرزویش که پرواز کردن بود برسانند و او تا دهانش را باز کرد سقوط کرد و …
حالا اینکه توی داستان ما پروازی وجود دارد یا برعکس این پرواز ما همون توانایی راه رفتن روی این زمین هست و اینکه هر لحظه ترس آن برایت وجود نداشته باشد که زمین با باز شدن دهانت مثل چاهی فرو بریزد و ….بیخیال، نه؟

January 11, 2007

آخرهای پاییز، اول های زمستان

موضوع: feelings — آنا @ 9:06 pm

پر از حس های خوبم، پر از بوی نرگس، پر از مزه ی یک دونات سیب و دارچین. پر از عکس های سیاه و سفید که توی یک حیاط خلوت پر از پیچک گرفته شده باشه. پر از مزه پنج شنبه ها عصر.
پر از اشکم، پر از خداحافظی، پر از درد از دست دادن یک بادکنک توی باد، پر از
گریه به زور گرفته شدن آب نبات از بین انگشتانم.
پر از زندگی ام…..

December 23, 2006

خورشید خانم،تولدت مبارک

موضوع: Daily — آنا @ 9:17 pm

دیشب شب یلدا بود. شب تولد خورشید. شبی که مادینه زمین ،نمادهای باروری و طبیعت را ستایش می کنیم. شبی که شاید هیچ کدام فلسفه اش را ندانیم. شاید ندانیم قدمتش به اولین ساکنان این منطقه حتی هزاران سال قبل از زرتشت بر می گردد. شبی که وقتی برای توی زبان نفهم آنرا توضیح می دهم وسط صحبتم بپری و راجع به مست کردنت در فلان کافه سوئییس حرف بزنی و من حس کنم چقدر نسل ما تهی از هر اندیشه ای شده. شبی که حتی وقتی در خواب و بیداری دم صبح زمزمه بحث بر سر مولانا و گفتار دموکراسی در ایران را می شنیدم شیرینی خاصی برایم داشت.(یکی از لذت بخش ترین خواب هایم بود کنار شومینه ات مهرداد جان،مرسی) شبی که به راستی تا صبح بیدار ماندیم.

December 7, 2006

این چند روزی که گذشت

موضوع: کلی — آنا @ 11:21 pm

دو واژه هست که برای من همزیستی جداناپذیری دارند:
Euphoria/ ephemeral
یکی معنای لذتی وصف ناپذیر دارد و دیگری معنای زودگذری و فناپذیری.
گاهی اگر دریچه دیدت را روی زمان های کوتاه تری تنظیم کنی، از زندگی اینگونه لذت می بری. گاهی باید مینیمال زندگی کرد. خواندن رمان های طولانی زمان و حوصله ای می خواهد که من و تو نداریم. گاهی باید در این گاه ها استراحت کنی و لذت بودن با کسی که دوستش داری را مزه مزه کنی. گاهی باید دستت را در رودخانه ببری و حس کنی که جریانش را در زمانی کوتاه متوقف کرده ای، باید برخورد آب به دستت را حس کنی اما قبل از اینکه دستت یخ بزند دستت را بیرون بیاوری.

November 2, 2006

Life,as we live it.

موضوع: کلی — آنا @ 2:55 am

A lot of people experience the world with the same incredulity as when a magician

pulls a rabbit out of a hat.…We know that the world is not all sleight of hand and

deception because we are in it, we are part of it. Actually we are the white rabbit

being pulled out of the hat. The only difference beween us and the white rabbit is

that the rabbit does not realize it is taking part in a magic trick.

(Jostein Gaarder, Norwegian philosopher. Sophie’s World)

November 1, 2006

?

موضوع: Daily — آنا @ 2:40 am

سوالی از تو: تو تا چه حد دیوانه هستی؟
سوالی از من: تو چه می خواهی؟
جواب: نمی دونم!

October 27, 2006

شبی که گذشت

موضوع: Daily — آنا @ 7:27 pm

کروکودیل عزیز مرسی از مهمونی دیشب…
بعضی وقت ها کمی شیطنت لازمه به علاوه آقای بارنی و آقای ابسولوت! بعضی وقتها لذت بخش تراست که نقش “کارمن” را بازی کنی تا “دزدمونا”.
I could have danced all night,I could have danced all night and still have begged for more.
گاهی باید جای ماسک ها را با هم عوض کرد. زندگی بازی هوشمندانه ای است که نباید باورش کرد : اما اگر ماسک تنهاییت را برمی داری مطمئن باش که ماسکی آماده زیرش داری حتی اگر ترسناک باشد،حتی اگر یک سیرن باشد که آواز زیبایش تو را جذب می کند اما اگر نزدیکش شوی کشتی ات را به صخره ها کوبیده و نابودت می کند، حتی اگر منی باشد که تو چنان ندیده ای!

“I do not know what the spirit of a philosopher could more wish to be than a good dancer. For the dance is his ideal, also his fine art, finally also the only kind of piety he knows, his “divine service.”
Friedrich Nietzsche

October 23, 2006

A deeper kind of slumber

موضوع: feelings — آنا @ 6:25 pm

خسته ام… اما بدترین حسم، حس یک جنگجوی خسته است: نه به خاطر نبردی که کرده…به خاطر لباسهای سنگینی که پوشیده، کلاه خود، زره،… و جنگی که هیچ علاقه ای به آن نداشته. جنگی بدون منفعت، عشق یا سرسپردگی… زمان جنگ هم تنها نظاره کرده و شاید کمی علفهای کنار میدان مبارزه را لگد کرده و تمام مدت به خودش گفته که این نبرد من نیست. تو هم از دور تنها شوالیه ای را میبینی که می خواهی اورا انسان رویاهایت فرض کنی، برای تنهاییت و یا هوس عشقبازی و یا تو هم مبازر خسته ای هستی که نیاز به یک هم صحبت دارد…

اما اینجا آن چیزی نیست که تو عاشقش شده ای. من مثل باد هستم، نه تو میتوانی من را مهار کنی و نه من لحظه ای با تو آرام می گیرم. این سرگشتگی و شیدایی را دوست دارم، جزئی از وجود من است. من این تنهایی را شریک نمی خواهم. تنهایی انسان چیزی فرای ترس او از زندگی است، چیزی است که انتهایی ندارد . چیزی مقدس و تلخ…

October 22, 2006

live baby,Enlarge your world!

موضوع: کلی — آنا @ 3:10 am

All around me are familiar faces
Worn out places, worn out faces
Bright and early for their daily races
Going nowhere, going nowhere
Their tears are filling up their glasses
No expression, no expression
Hide my head I want to drown my sorrow
No tomorrow, no tomorrow

And I find it kinda funny
I find it kinda sad
The dreams in which I’m dying
Are the best I’ve ever had
I find it hard to tell you
I find it hard to take
When people run in circles
It’s a very, very mad world mad world

October 1, 2006

So what?!

موضوع: feelings — آنا @ 12:58 am

زندگی به حلقه ای مارپیچ تبدیل شده که لحظه ای اجازه مکث کردن و کمی در خود فرو رفتن را نمی دهد. دیروز در خلال این روند آشفته و سرسام آور لحظه ای همه چیز ساکن شد، درست مثل زمانی که در ماتریکس هنگام مبارزه همه چیز ساکن می شد و دوربین ها چرخشی 360 درجه به دور سوژه انجام می دادند. یک لحظه خیره به کسی که در نوشته های کتاب و مانیتور گم شده بود نگاه کردم،آیا این زندگی است که من دوست دارم داشته باشم؟ آیا چیزی که به خاطرش ماه هاست خواب راحت را از من گرفته، وقتی به آن رسیدم باز هم آنرا می خواهم؟ می دانم اگر واردش شوم دیگر به طور کامل جریان سریعش من را خواهد برد. نمی دانم واقعگرایی و عقل محاسبه گرم است که دارد منرا وارد این بازی می کند یا تنها جرات ریسک کردن را از دست داده ام… حتی اگر بپرسی دقیقا چه می خواهم جواب درستی ندارم… شاید بی پرده ترین پاسخم کودکانه ترین یا ابلهانه ترین آنها باشد: دوست دارم همه چیز را رها کنم و مثل یک کولی زندگی کنم. اما شاید بزرگترین مشکلی که پای سفرم را می بندد به قول وولف عزیز: اتاقی از آن خود باشد.
دچار بودن گشتم، و شبیخونی بود.نفرین!
نفرین به زیست : دلهره شیرین!

September 26, 2006

Hier soir

موضوع: کلی — آنا @ 3:08 pm

شب سالسا، شراب و شکلات…

September 23, 2006

here comes the rain again

موضوع: کلی — آنا @ 3:49 am

چند دقیقه تا پاییز….

September 21, 2006

finitto la comedia

موضوع: کلی — آنا @ 6:56 am

تمام شد، آخرین روز رسمی درس خواند من در خواجه نصیر، خانم مهندس،به ما هم شیرینی بدید..خانم مهندس امیدوارم …انشاءالله … حالم از همه این تعارفات و ..بهم میخوره…خوشحالم خیلی از شماها رو دیگه مجبور نیستم ببینم… باید تا مدتی خودم رو در یک کلینیک ترک اعتیاد بستری کنم تا سموم خواجه نصیر و دانشجوهایش رو از بدنم و روانم پاک کنم. حس خوبی ندارم…یک حس شناور بودن، یک حس تهی بودن، بجای اینکه آروم بشم قلبم ضربانش لحظه به لحظه سریعتر می شود. کاشکی اینجا بودی گلابی… دلم می خواست بغلم می کردی، دلم کمی نوازش می خواد، مینشستیم یک گرانتس می خوردیم و فکر می کردیم شرابه! الان دلم خیلی چیزها می خواد..دلم مه می خواد، دلم بارون می خواد، دلم کافه ارم می خواد، دلم welcome to sanitarium می خواد. دلم Anathema می خواد… دلم کمی باور و امید می خواد که آرمانهایی که داشتیم همش رویا نبوده، اینکه حضور ما میتونه تاثیری داشته باشه… اینکه هنوز ویستامهر می تونه زنده باشه، اینکه من هنوز دلم مبارزه می خواد….اینکه من نمرده ام… من دلم خودم رو می خواد….

September 16, 2006

Tears N’ Rain

موضوع: feelings — آنا @ 2:38 am

باید کمی نفس بکشم، باید کمی بتوانم از میان این قطره های شور ببینم، باید بتوانم بجای یک صورت خیس، با یک صورت خشک بخوابم… دیشب توی تختت خوابیدم. ماه افتاده بود روی تختت و صدای پروازت از هزار فرسخی شنیده می شد. امروز می دونستم باید باور کنم، هنوز خودم باور نکردم. اما ظاهراً بدنم باور کرده… کم کم روحم هم مثل شقیقه هایم تیر میکشه…
هی…گلابی خوشگلم،اینجا یک گلابی … هست که ille se rappele tes levres
امشب بوی درد و سیگار می دادم. اما یک چیزی زیر پوستم غلغلکم می داد که خوشحال باش…تو الان داری توی سن میشل راه میری، الان توی یک کافه نشستی، یک جایی نزدیک جایی که دوراس می نشست، یک جایی نزدیک جایی که سارتر می نوشت و یک جایی نزدیک دوبووار…یک جایی دور از من… تنها تسلایم خوشحالی بیش از حدم هست برای تو….

September 12, 2006

لبهایی سرد بر روی پوست من

موضوع: feelings — آنا @ 3:08 am

تو تنهایی ات را در میان بازوان من میکشی، تو بیحوصلگی هایت را در نگاه من فراموش می کنی. تو سرگشتگی ات را در حلقه های سیگاری که به دور من می پیچی نقاشی می کنی…من؟! من تنها تلاش می کنم که نقش یک مرده را خوب بازی کنم.

September 3, 2006

من پروژه می نویسم، پس هستم

موضوع: feelings — آنا @ 1:05 am

اینجا یک ملک شخصی است…میخواهم غر بزنم… هفته پیش متوجه شدم که باید تا 29 شهریور دفاع کنم. هرچه زندگی تاحالا سگی بود، شد جهنمی. چند وقت است صبح ها خورشید را دیگر نمی بینم و وقتی از آن دخمه زیرزمینی به نام آزمایشگاه بیرون می آیم دیگر شب شده و اگر هم جمعه باشد از ترس اینکه کسی در کوچه تاریک دانشگاه اذیتم کند باید بدوم. دیروز تنها 10 دقیقه خورشید را دیدم. دوحلقه زیبای مشکی زیر چشمانم افتاده که استادم دلش به حالم سوخت و گفت حالا اونقدر هم خودتان را اذیت نکنید، نهایتش پروژه جواب نمی دهد…آخه مردک تو که نمی خواهی به ما نمره بدی! شبها هم تقویم را نگاه می کنم و بجز گریه هیچ کاری نمی توانم انجام دهم، این دخترک داره میره و رفتنش در این شرایط مرز فتیگ شدن منرا به شکسته شدن کامل می رساند. گاهی دلم می خواهد همه چیز را رها کنم و مانند یک کِرم دست به خودکشی اجتماعی،یعنی ازدواج بزنم و مانند یک احمق هیچ کاری نکنم… این وسط هم که تنها دارم سعی می کنم خودم را سر پا نگاه دارم یک عده اعصابم را میریزند به هم و همان چند ساعت خوابم را تبدیل به کابوس می کنند. اگر امروز که رسیدم خونه و روی تختم بسته کادوی یکی رو نمی دیدم حتما الان هم داشتم گریه می کردم… اگر میدونست که کادویش (که نمی توانم به کسی نشانش دهم) تا چه حد نجاتم داد، بجای چندروز یکبار هرشب زنگ میزد…من نیاز به کمی محبت دارم…چرا هیچ کس نمی فهمه…اما مشکل این هست که برای محبت گرفتن هم وقت ندارم….لطفا ً محبتهای خودتان را بفرستید…

August 26, 2006

من نیی میی خواااممم

موضوع: feelings — آنا @ 10:06 pm

منبع تغزیه اتصال کوتاه می کند، شیر کنترلی رفتارش هیسترزیسی و غیر خطی است، یعنی به هیچ دردی نمی خورد، یکماه دیتا هایت می رود روی هوا، بهترین دوستانت دارند می روند، باید عادت کنی، انگار اینجا داره از حضور هر انسانی که زمانی من دوست داشتم و میتوانستند لحظه های زندگی ام را تغییر بدهند خالی می شود. اونی که چند هفته پیش رفت یکی از اونایی بود که من دو سال تمام، تنها به ذوق دیدن اوبه دانشگاه می رفتم، طنز هوشمندانه اش می توانست خستگی تحمل همه آدمهای احمق کنارم را برطرف کند،حتی وقتی هم که از دانشگاه رفت می توانستم امیدوار باشم چندین ساعت توی حیاط قدم بزند تا شاید بتوانیم باهم باشیم. حضور چنین انسانهایی می تواند تو را به زندگی کردن تشویق کند، اینکه اگر بیشتر زندگی کنی بازهم احتمال دیدن چنین انسانهایی را داری…اما تو را چی بگویم… قبول واقعیت رفتنت را در خلا گذاشته ام..گذاشته ام مبهوت برای خودش شناور باشد و بگذارم خودمان در این روزها بیشتر باهم باشیم… چند شب است که به لطف این زیبای وحشی مولکولهای خونی ام به همزیستی مسالمت آمیز با مولکولهای ودکا رسیده اند… هر روز صبح به خودم می گویم نخواب، اگر بخوابی یخ میزنی…چشم هایت را باز نگه دار…

August 24, 2006

la vida

موضوع: feelings — آنا @ 3:40 am

I was born to life, I learned to live - through my tears.

August 6, 2006

سنگ…صخره…امرداد

موضوع: کلی — آنا @ 3:12 am

یک روز کامل… از اون روزها که اگر آخر شبش مردی با آرامش میمیری که زندگیت لذت بخش بوده. تمام روز در حال صخره نوردی بودم و تمام دستانم پر از زخم و خراش است. وقتی یادم می افتد که گاهی چگونه مانند یک مارمولک به صخره میچسبیدم و از ترس که الان می افتم نمی توانستم تکان بخورم خنده ام می گیرد اما در یک صحنه توانستم رکورد پت و مت را بشکنم و مایه تفریح دوستان و خودم شوم و آن هم زمانی بود که وقتی دستانم از سنگ ول شد و داشتم معلق توی هوا از طناب تاب می خوردم تصور کردم که الان باید بجای اینکه پاهایم را به صخره بکوبم و پایین بیایم، باید دستانم را در کیسه پودرم کرده و به دستانم که در آن لحظه به هیچ دردی نمی خوردند پودر بزنم. این حرکت باعث کشته شدن عده ای از گروه کوهنوردی به علت خنده شد. تمام دردهای روز با یک فضای مسحور کننده در شب فراموش شد. یک رها کردن بدن در سکوت و تاریکی و آب،و تک نوری که از زیر آب مرزهای بدنم را روشن می کرد و صدای خفیف برخورد آب به بدنم. روزم را تلفن طولانی پسرک کوچولویم که الان دو روز است دارد تلاش می کند برایم لباس مورد علاقه ام را پیدا کند و تمام محاسبات آناتومیک لازم را انجام داده که بفهمد سایز مناسب کدام است و دلقک بازیهایش کامل کرد. با سرسختی می خواهم باور کنم که دلم تنگ نشده، گاهی باید بازیهایت در زندگی را برای لذت بیشتر باور کنی…

August 1, 2006

من،توهم،درخت

موضوع: feelings — آنا @ 2:06 am

گاهی به یاد خودم می آورم که شادی های کوچک را نباید فدای امید لذتهای بزرگتر بکنم. گاهی تلاش می کنم به یاد بیاورم که زندگی مثل اپیزودهای قهوه و سیگار است. شاید زندگی واقعی همان لحظات کوتاهی است که ما در بین رویدادهای به اصطلاح مهم زندگی مان با شتاب می گذرانیم و لذتشان را در میان همهمه و هراس های روزمره مان کم رنگ می کنیم. شاید همه این ها از نظر مادرم توجیهات یک کوالای تنبل باشه که حوصله نداره از درخت پایین بیاد. اما من فعلا ً با تمام نیرویم درخت را محکم گرفته ام و سعی می کنم تا وقتی برگی وجود دارد که آنرا بجوم همان بالا بمانم…من از پایین آمدن می ترسم…

Anna Express با استفاده از WordPress 2.5.1 درست شده است و در 0.520 ثانيه بارگزاری شد.