متأسفانه به خاطر ترجيح قشری خاص در نظام آموزشی، سطح سواد و مهارت نیروهای دانشگاهی در کشورمان در بسياری موارد پايين آمده. اين مسأله در اموری که از حساسيت بالاتری برخوردارند، نمود بيشتری دارد و سريعتر جلب توجه میکند. پزشکی يکی از مهمترين اين موارد است که متأسفانه چون با جان و دردهای مردم سر و کار دارد، تأثير بلافصلای روی جامعه میگذارد.
برای مثال، پزشک معالج حسين بازجو که به علت شغل و مقام نامبرده در نظام انتظار میرود جزو پزشکان خوب اين کشور باشد، در اين حد از سواد و شعور نيست که حتی وضعيت کشور را درک کند. ايشان اظهار کردهاند که حال حسين بازجو آن چنان وخيم است که مردم بايد برایاش دعا کنند. او حتی نمیفهمد که اگر دعای مردم کارساز باشد، به مرگ آنی بیمارش و احتمالن سرنوشت بد برای خواهر و مادر و ديگر اقوام وی میانجامد.
من به شخصه دعا نمیکنم، تنها اميدوارم بيمار فوقالذکر زنده بماند تا در دادگاهای عادل، روابط خود و ديگر اجزای قدرت نظام را آشکار کند و اين برگههای سياه تاريخ کشورمان نانوشته و ناقص نمانند.
بر همهی زنان آزادیخواه ميهنام مبارک باد.



تظاهرات زنان در آغاز حکومت جمبولی اسلامی عليه حجاب اجباری-
منبع



پيروزی با ماست V
به گزارش خبرگزاریها، خانوادهای در هائیتی پس از زلزلهی مرگبار این کشور در اوايل سال جاری ميلادی، به کمک پسر بزرگ خانواده که در شیلی به سر میبرد به اين کشور گريختند. اما در فاصلهای کوتاه با زلزلهی مهيب ۸.۸ ريشتری در شيلی مواجه شدند.
منابع مطلع خبر دادهاند که محمود احمدینژاد، از روسا و مديران جهان، در پی انتقال اين خانواده به اسرائیل و نيل به اهداف قدسی-تخمی خود میباشد.
بلندر: که انيميشنای بسازم. بل که چند تا. خندهاش با صداگذاری خودم که نقش فراوان به عهده تواند گرفت. و سبزش با ايدهای که مبادا فراموش شود. V
دو ر می سل سل لا سل فا می دو ر فا: که وارياسونهايی بنويسم بر تمای خودساخته. که عاشق ۳۲ وارياسون در دو مينور لودويگ هستم.
طالعبينی: که آماری بگيرم تا ببينم که چيزی به چيزی ربط دارد يا که نه. و میتوان چيزی را با چماق زد توی سر مادام زلداها؟
عبدالرحمن جامی، شاعر قرن ده هجری خورشيدی، در نزاع شيعه و سنی:
ای مُغ بچه از مهر بده جام میام
كامد ز نزاع سنی و شيعه قیام
گويند كه جاميا چه مذهب داری؟
صد شكر كه سگ سنی و خر شيعه نیام
سفر و بازگشت به گذشته در زمان امکانپذير نيست (متأسفانه یا خوشبختانه)، به شونصد دليل. (برای خود من استدلال مبتنی بر اصل دوم ترموديناميک از بقيه خوشمزهتر است، چون در وهلهی اول ممکن است کمی بیربط به نظر بيايد!)
اما سفر در زمان دستآويز داستانهای علمی-تخيلی و بعضن تخمی-تخيلی يا …-تخيلی و خلاصه تخيلییِ فراوانای بوده است. يکی از باحالترين اين داستانها که پيچ فراوانای میخورد را رابرت هینلین[۱] نويسندهی آمريکايی در داستان کوتاهاش -همهی شما زامبیها-[۲] نوشته است که خلاصهاش چنين است:
در ۱۹۴۵ دختر بچهای به طرز مرموزی در يتيمخانهای رها میشود. جین تنها و مطرود رشد میکند و هيچ اطلاعای هم از پدر يا مادرش ندارد. تا اين که در ۱۹۶۳ با آدمای ولچرخ[۳] آشنا و عاشقاش میشود. درست در زمانی که به نظر میرسد جين به سر و سامانای رسيده باشد، همه چيز به ناگهان به هم میريزد. ابتدا ولچرخ جين را باردار میکند و بعد از آن هم ناپديد میشود. در حين زايمانای دشوار، پزشکان متوجه میشوند که جين هر دوی ارگانهای جنسی نرينه و مادينه را داراست و برای نجات جاناش، هنگام عمل سزارين، جنسيتاش را تغيير میدهند و به مرد تبديل میکنند. در نهايت، و به مدت کوتاهای پس از تولد دخترش، غريبهای مرموز کودکاش را از بيمارستان میربايد.
برای فرار از اين فاجعه، سرخورده از جامعه، زخمخورده از بازی روزگار، جان (جين سابق)[۴] الکلی و ولچرخ میشود. نه تنها پدر و مادری ندارد، بلکه معشوقاش و تنها فرزندش را هم از دست داده. ساليان بعد، در ۱۹۷۰ به باری خلوت به اسم جای مردم میرود و داستان غمانگيزش را برای فروشنده بازگو میکند. فروشنده با تسلی جان، راهای در برابرش میگذارد که بتواند انتقاماش را از غريبهای که او را حامله کرده و تنهایاش گذاشته بگيرد، به اين شرط که به کلوپ مسافران زمان بپيوندد. جان میپذيرد و هر دوی ولچرخ و فروشنده سوار ماشين زمان میشوند. فروشنده، او را در ۱۹۶۳ پياده میکند که ولچرخ به طرز عجيبای عاشق و دلباختهی دختر جوان يتيمای میشود که در ادامه از او باردار میشود.
فروشنده سپس ۹ ماه به جلو میرود و نوزاد دختر را از بیمارستان میدزدد و بچه را در یتیمخانهای در ۱۹۴۵ رها میکند. پس از آن فروشنده، ولچرخ را که کاملن گيج شده در ۱۹۸۵ پياده میکند تا نام خود را وارد ليست مسافران زمان کند. ولچرخ در اينجا و در نهايت زندهگیاش را به سر و سامان میرساند، عضوی صاحب احترام و منزلت از مسافران زمان میشود. و سپس با تغيير ظاهر در قالب یک فروشنده، به سختترين مأموريتاش مبادرت میورزد: قراری با سرنوشت، ديداری با ولچرخای خاص در جای مردم در ۱۹۷۰. در ۱۹۹۳، فروشنده از پایگاهاش در ۱۹۷۰ بازمیگردد و در حالای که زخم سزاريناش را وامیکاود به زندهگیاش هم فکر میکند: من میدانم از کجا آمدهام- اما همهی شما زامبیها از کجا آمدهايد؟
متن کامل داستان (انگليسی) را میتوانيد در اين جا بخوانيد. من اين خلاصه را از نوشتهی اين جا ترجمه کردم. که حتمن يک نگاهای بياندازيد و عکس درخت خانوادهگی جين را که در پايين صفحه انداخته ببينيد.
پانوشتها:
[۱]: Robert Heinlein در ويکیپديا
[۲]: -All You Zombies- در ويکیپديا
[۳]: ولچرخ را ترجمهی drifter گذاشتم. هر چه فکر کردم لغتای مناسب در فارسی برایاش به ذهنام نرسيد. چون در ادامهی داستان از drifter استفاده میکردم، بايد لغتای هم بهاش اختصاص میدادم.
[۴]: چون میخواستم بين he و she تفاوت بگذارم، علیرغم اين که در داستان اصلی جان وجود ندارد، تنها برای رساندن اين تفاوت به خوانندهی فارسیزبان جان را به جای he (جين پس از تغيير از she به he) استفاده کردم.
يک. شايد مهمتر از فردايی که حکومت سقوط کند، پس فردايی است که حکومت سقوط کرده است. اين که قرار است چه شود. به نظر من شرايط با سال ۵۷ متفاوت است و نبايد از اين که موسوی نيز مانند خمينی چون به قدرت میرسد آن کار ديگر کند واهمه داشت. هم به خاطر ماهيت خشونتپرهيز جنبش و هم به خاطر تجربهی تاريخی مردم و نيز شخصيت موسوی. ولی اين تنها برداشتای شخصی است. اما اين به آن معنا نيست که از کوبيدن بر طبل حماقت يا شايد پدرسوختهگی شکايت نشود. به طور خاص منظورم آن دستهای است که همچنان چارچوب قرون وسطايی ولايت فقيه را قبول دارند و فکرشان اين است که مشکل شخص است و به فرض کسی مثل خاتمی اگر به سر کار بيايد، مشکل حل میشود.
ايراد اين عده، جدای از بنيانهای فکریشان، بيشتر آن است که حاضر نيستند از گذشتهی خود ابراز پشيمانی کنند. اين در واقع يک ايراد بسيار بزرگ و شايد بزرگترين ايراد عمدهی فعالين سياسی ایرانی است. اين که حاضر نيستند اعلام کنند که در گذشته اشتباه کردهاند. از منتظری که با آن که در آن چارچوب فکری خاص، انسان آزاد اندیشی بود حاضر نشد اعلام کند که نظريهاش غلط بوده (اگر به اين باور نرسيد که بدتر) تا امثال اصلاحطلبانای چون خاتمی که همچنان از قاتلای متحجر به نيکی ياد میکنند. قاعدتن دليلاش اين است که حضرات عمدهی عمر سياسیشان با چنين رفتارهايی تعريف شده و دوری جستن از چنين رفتارهايی به معنی نفی خودشان است.
اين گونه برخورد بزدلانه يا رذيلانه، به خودشان مربوط است و برای ما مشکلای به وجود نمیآورد. هر کسی حق دارد هر طور که میخواهد فکر کند. مشکل اما جايی است که اين افراد بتوانند نظرشان را به جمعای که چنين نمیخواهد تحميل کنند و يا خواسته يا ناخواسته ضربهای به خواست جمع بزنند. ای کاش بالاخره نيروهايی که دچار این تناقضهای فکری نيستند بتوانند تو سر هم زدن و چشم ديدن هم نداشتنها را کنار بگذارند و به وظيفهی تاريخیشان عمل کنند و نگذارنند سمت و سوی اين حرکت اخير مردم ايران هم به جهتای کج و معوج برود.
دو. حرکاتای مثل سکوت سبز و تحريم مخابرات بسيار خوب است، اما يک سری ايراد تکنيکای بهشان وارد است. به طور مشخص، اين که از چند روز قبل حجم وسيعی اساماس فرستاده شود که فلان روز را تحريم کنيم، تناقضآميز است. ای کاش برنامه را هفتهگی و مداوم کنيم. برای مثال اعلام شود که هر چهارشنبه تحريم است که هم نياز به اطلاعرسانی زياد قبل از روز موعود نباشد و هم بعد از گذشت هر هفته، تعداد آگاهان بيشتر شود.
سه. به نظر روسيه کاملن مواضعاش را نسبت به حکومت ایران تغيير داده و نه تنها حمايتاش را از ج.ا. قطع کرده، بلکه به تضعيفشان هم میپردازد. از قرار معلوم روسيه هم صدای مردم معترض را خوب شنيده و تعبير کرده و هم تخميناش از روند جريانات، سقوط حکومت فعلی است و عقلاش خوب رسيده و نمیخواهد با حکومت بعدی مشکل داشته باشد. اين و اين از خبرگزاری روسيه ريانووستی.
چهار. جدای از دير و کم پيوستنشان به جنبش، رفتارهای به شدت متعصبانه و به طرز آشکاری غلط در هواداری افراطیشان از تیم فوتبال تراختور، مرا باز ياد ستارخان و باقرخان میاندازد. اين که دليل میآوردند که به علت جفايی که به آذربايجانیها شده از نقش پيشروی خود در مبارزات مردمی سرخورده شدهاند، برایام بيشتر به لطيفهای بیمزه شبيه بود. خندهام میگيرد که دو نفر که آدمهای درستای نبودهاند، به خصوص باقرخان، دزد و راهزن بودهاند، اين چنين شخصيتای در تاريخ برایشان ساختهاند.
پنج. اين که وسط اين بلبشو، سايتای مانند sourceforge.net برای ايرانيان محدوديت داونلود ايجاد کند، احمقانه است.
آخرین نظرات