Archive

Archive for the ‘دين’ Category

ژان مسليه

September 6th, 2010 7 comments

وقتی که زمان می‌گذارم و مطلب‌ای در وبلاگ‌ام می‌گذارم اما توجه خاص‌ای جلب نمی‌کند، حوصله‌ی به روز کردن اين جا برای مدت‌ای می‌پرد. البته شکايت‌ای هم نمی‌توانم داشته باشم و چندان هم ندارم -خواننده جذب کردن وقت گذاشتن می‌خواهد که من هيچ وقت در اين هشت سال‌ای که وبلاگ داشته‌ام نگذاشته‌ام. در اين مدت‌ای که نمی‌نويسم مطالب جالب‌ای می‌بينم يا نظرم را جلب می‌کنند که در شرايط معمول بايد اين جا اشاره‌ای به‌شان داشته باشم، ولی به خاطر همان ضدحال خورده‌گی، دل و دما‌غ‌اش نیست. اما بالاخره چيزی پيدا می‌شود که اين یخ را بشکند. و شناختن شخصيت‌ای مانند ژان مسلیه، برای من نمونه‌ای از آن دست است.
ژان مسليه (۱۶۶۴- ۱۷۲۹ م) Jean Meslier کشيش‌ای فرانسوی بوده که پس از مرگ‌اش رساله‌ی فلسفی‌ی بلندی از او يافت می‌شود که اتئيسم (بی‌خدايی) را ترويج کرده. توضيح بيش‌تر در مورد مسليه را خودتان در ويکی‌پديا يا هر جای ديگری که خواستيد بخوانيد، من تنها به ترجمه‌ی اين چند خط از مدخل‌اش در ويکی‌پديا بسنده می‌کنم:
اگر خدا دور از فهم بشر است، منطقی است که ديگر هرگز به او فکر نکرد“؛ با اين وجود مسليه برای چند صد صفحه‌ی ديگر به او فکر می‌کند و او را خيال‌ای واهی، موجود تخيلی‌ی و مسخره می‌نامد و استدلال می‌آورد که تصور خدا لازمه‌ی اخلاق نيست. در واقع، او نتيجه می‌گيرد که “صرف‌نظر از اين که خدايی وجود داشته باشد يا نه [...] وظايف اخلاقی بشر تا زمانی که هويت خود را حفظ کنند همواره یکسان می‌ماند
و در معروف‌ترين نقل قول‌ش، به مردی اشاره می‌کند که
آرزو می‌کند که کاش تمام مردان بزرگ و اشراف در جهان به دار آویخته و با روده‌ی کشيشان خفه می‌شدند.
مسليه البته تآکيد می‌کند که اين گفته‌ای زمخت و تکان‌دهنده است، ولی تأييد می‌کند که اشراف و کشيشان مستحق چنين چيزی هستند، نه به دلايل نفرت يا انتقام، بل‌که به خاطر عشق به عدالت و حقيقت.

مسلمن مسليه، حتی پس از به وجود آمدن دين و حتی اديان ابراهيمی اولين اتئیست دنيا نبوده. هر چند اگر اولين کسی نباشد که کتاب‌ای با تفکر اتئیست‌ای نوشته باشد، جزو اولين‌ها بوده. و قسمت جالب‌اش برای من هم همين موضوع است که صد البته موضوع تاز‌ه‌ای نيست: اين که يک تفکر، يک ايده، زمان لازم دارد که فراگير شود. از يک نفر و دو نفر شروع می‌شود. در مقاطع‌ای از سير تحول‌اش به ظاهر خاموش می‌شود. ولی در زير پوست تفکر جمعی افراد يک جامعه به حيات‌اش ادامه می‌دهد و در زمان مناسب در سطح جامعه بالاتر می‌آيد. و اگر تفکر صحيح‌ای باشد، به اين معنا که سوالات بيش‌تری را در مقايسه با تفکر/مدل قبلی پاسخ دهد، بالاخره اين بالا‌ آمدن و گسترش اتفاق می‌افتد.
و نتيجه‌ی آکادميک از اين موضوع اين می‌شود که Publish!

چگونه فضولات مغز حضرت از دماغ‌اش خارج شد

July 19th, 2010 1 comment

از بزرگ‌ترين شانس‌های من در زنده‌گی اين است که مسلمان به دنيا آمدم و از آن بالاتر، شيعه. می‌گويند که لااکراه فی الدين و آدم می‌تواند انتخاب کند، ولی همه می‌دانيم که کرسی شعر است بدتر از شر و ورهايی که پای کرسی می‌گفته‌اند. خلاصه، می‌گفتم که شيعه و آن هم شيعه‌ی اثنی عشری، يه چیزی تو مایه‌های حشری، خوب چيزی است آقا جان، خوووب. چرا؟ چون بنيان‌گزار فرقه يا مذهب ما نه تنها معصوم بوده، يعنی از گناه و اشتباه به لطف خداوند کار درست‌مان بری بوده، بل‌که دانش‌مند يا دانشمند یا دان‌شمند هم بوده. در هر سوراخی دستی داشته‌اند و بل‌که هم نه، اطلاع کامل داشته‌اند. و اين برای آدم‌ای که به علم علاقه دارد جای بسی خوش‌بختی است که از همان نطفه‌گی ناف‌ش به چنين مذهب علم‌گرايی بسته شده بوده کرده است! برای اين که دقيق‌تر متوجه شويد که چه گوهری در اختيارمان بوده است، به قسمت‌هايی از اظهارات پزشکی حضرت توجه فرماييد.
ماجرا از اين قرار بوده که پزشکی هندی در مجلس‌ای که جعفر خان حضور داشته قرائت کتاب طب‌‌اش را می‌کرده، تمام که می‌شود تعارف می‌زند که حاجی حال می‌کنند از دانش ايشان، يعنی آن پزشک هندی، چيزکی بياموزند يا خير و صد البته که در کمال فروتنی حاج جعفر می‌فرمايند: نچ. چرا؟ چون آن چه ايشان می‌دانند واضح و مبرهن است که از آن چه آن بابا می‌دانسته به‌تر و برتر است. و برای اين که جای شک و شبه‌ای هم باقی نماند، نمه‌ای از دريای بيکران دانش‌اش را بر حلق آن پزشک نادان می‌ریزاند، ريزاندنی! از جمله:
*موى در قسمت بالای سر است، چون از ريشه‌ی آن روغن به مغز می‌رسد و از سر موها كه سوراخ است، بخارات بيرون می‌رود و سرما و گرمايى كه به مغز وارد می‌شود، دفع می‌شود.
*بينى بين دو چشم قرار دارد تا روشنايى را بين آنها به طور مساوی تقسيم كند.
*چشم ها شکل بادام هستند تا ميل دوا در آن فرو برود و بيرون آيد. اگر چشم چهار گوش يا گرد بود، ميل در آن به درستی وارد نمی‌شد و دوا به همه جای آن نمی‌رسيد و بيماری چشم درمان نمی‌شد.
توضيح اين که ميل دوا (سرمه که در قديم در چشم می‌کشيده‌اند) از جمله وسايل‌ای است که خدای باریتعالی قبل از خلقت آدم و حوا بساخت و در نتيجه چشم‌ها را برای هماهنگی با آن بادامی درست کرد. اگر غير از اين بود که خوب لابد می‌شده ميل دوا را شکل ديگری ساخت.
شاهکارشان: *خداوند سوارخ بينى را در زير آن آفريد تا فضولات مغز از آن پايين بيايد و بو از آن بالا رود. اگر سوراخ بينی در بالا بود، نه فضولات از آن پايين می‌آمد و نه بوی چيزی را در می‌يافت.
*سبيل و لب را بالاى دهان آفريد، تا فضولاتى را كه از مغز پايين می‌آيد نگه دارد و خوراك و آشاميدنى به آن آلوده نگردد و آدمى بتواند آنها را پاک کند.
ای کاش حضرت در مورد زنان که سبيل ندارند توضيح می‌دادند. و صد البته که گمان مبريد اين اظهار نظرشان به خاطر اين است که زنان را بی‌عقل می‌پنداشته‌اند.
*قلب را مانند صنوبر ساخت، چون وارونه است. سر آن را باريك قرار داد تا در ريه‌ها درآيد و از باد زدن ريه خنك شود.

که البته برای افزايش فهم و دانش‌تان هم که شده، جواب‌های کامل‌شان به سوال‌های خودشان برای رو کم‌کنی طبيب هندی را هم حتمن بخوانيد. ايشان البته متذکر شده‌اند که اين همه علم و دانش را از پدران‌شان (امامان قبلی) و ايشان از پيامبر عظيم الشأن اسلام و اوشان از جبرئیل امين وحی و آشان از پروردگار عالم و قادر متعال و خالق بشر فراگرفته‌اند.
پس من اين همه را اين جا آوردم که اندکی از خواب غفلت به درآييد و به اسلام ناب پناه آوريد که کليد در دروازه‌ی دانش است.
به اظهار نظر نقل‌کننده‌ی مطلب فوق در انتهای نوشته هم دقت کنيد.