بله، سال نو شده و اولين خبری که از دوستان داخل ایران میشنوی این است که آرش اقبالی، دوست خوبات و همدانشگاهای و همکلاسیات به خاطر کمپین یک ميليون امضا به همراه عدهی دیگری دستگیر شده. انتظار نکو بودن سال در جمهوری اسلامی نداری، که بخواهد از بهارش پیدا باشد یا از عمامهی رهبر کثیف دیکتاتورش.
سال تحویل را هم که گرفتهای و خوابيدهای چون تا چند ساعت قبلاش بیدار بودهای و خير سرت کار میکردی. و دور از خانواده بودن، نتيجه میدهد که خواب در آن شرايط به گزينهی ديگری ترجيح دارد.
و ايران را دوست داری ولی مردماناش را به طور عموم نه و در نتيجه نسبت به طبيعتاش حساسی. و البته به طور کلی نسبت به طبيعت حساسيت داری و در نتيجه از “آنچه در سال قبل گذشت”ها اين يکی توجهات را جلب میکند و افسوس میخوری بيش از پيش و باز و باز هم.
و اين سياهه را میتوان ادامه داد، ولی سال نو شده و همچنان میتوان موسيقی خوب گوش کرد. میتوان یک مجموعهی کامل کارهای پیانويی ليست را يافت و در مورد او تغيير نظر بسيار مثبت داد. و میتوان يک گروه فولک-پانک آلمانی پيدا کرد و آهنگهایاش را دوست داشت و کلی شنگول شد باهاشون. اين يکی* را هم حتی گذاشت که شما هم گوش کنيد اگر دوست داشتيد و میدانم که با اولش که کلی حال خواهيد کرد.
*: گذاشتماش روی رپيدشير و بايد منتظر شويد کمی اگر اکانتاش را نداريد. معذرت. گروهاش هم اين است:Across The Border و از آلبوم If I Can’t Dance It’s Not My Revolution
اسطوره، دينای است که ديگر کسی به آن باور ندارد.
اين جمله را يک نفری گفته. يادم نيست.
دين، اسطورههايی بوده که [] وسيلهی اثبات بلاهت انسان گشته است. [از کارکرد باستانی خود خارج شده و]
اين جمله را هم من گفتم.
*****
بی ارتباط به نوشتههای بالا، اين موسيقی خوب از گروه Fanfare Ciocarlia را گوش کنيد: آسفالت تانگو. موسيقی بالکان است. و اگر سرعت اتصال به اينترنتتان اجازه میدهد، اين انيميشن فوقالعاده از Tomek Baginsky را هم به شدت توصيه میکنم: Fallen Art (لينکها پايين). طنز تلخ و عميق در يکی از بهترين صورتهایاش است. نکتهی جانبی ِ جالب در موردش اين بود که اکثر دخترهايی که برایشان پخشاش کردم، خوششان نيامد، به خاطر تلخی بسيارش.
قسمت اول
قسمت دوم
دو تا فايل با پسوند rar هستند که پس از داونلود هر دو، میتوانيد با برنامههايی نظير winZip, winAce يا 7Z بازشان کنيد و فايل تصويری را بسازند.
در ايران در روابط دوست پسر-دوست دختریمان، به طور عمومی انرژی بسيار زيادی را برای به دست آوردن يک سری حداقلها صرف میکنيم و تا جايی که من میدانم آخر سر، عقدهاش هم به دلمان میماند. عدهای سريع ازدواج میکنند و رابطهای که به صورت عقلانی بايد دوست پسر-دوست دختری باشد را اسمش را میگذارند ازدواج تا راحت باشند. احتمالن يکی از دلايل طلاقهای زود و بالا هم همين است. به جای break، طلاق میگيرند. عقل که نباشه، هندونه هم نمیتونی پرورش بدی!
ولی اگر درجهی منگولیات از يک حدی پايينتر باشد و جزو شامورتیسانان طبقهبندی نشوی يا آمپول هوا به جمجمهی مبارک تزريق نکرده باشی، اين مدلای ازدواج نمیکنی… و آن وقت دو حالت وجود دارد. يا شرايط مناسبی مثل پول و خانهی مستقل داری و يا نداری. اگر داری که مبارک است. حدس من اين است که اکثر کسانی که يک مدلهايی دنبال درس خواندن بودهاند، اين شرايط را ندارند و لذا دهانشان آسفالت است؛ يا طی عمليات شبانهی کارگران شهرداری، و يا به طرق ديگر. اين عزيزان يا بايد به حداقلهای هستهای-اسلامیای که ميهن آريايی-هستهای-اسلامی تعيين کرده، بسنده کنند و به غنیسازی فرهنگ کافیشاپ نشينی و خيابانولگردی بپردازند و يا بپذيرند که عقدهی يک رابطهی معمول و معقول را به دلشان ميخ خواهند کرد. البته بعضیهای گزارش دادهاند که پيچ هم شده. ولی اين که بتوانی با دوست دخترت چند تا کار مشترک انجام دهی، زهی خيال باطل. دو تايی فيلم ببينيد، برقصيد، پيانو بزنيد يا چنين چيزهايی؟ اينها يک سری حداقلهايی است که دوست داری داشته باشی، ولی برای به دست آوردنشان بايد با جامعه، باورهای تهنشينشدهی از زمان هوخشتره، با تيرانوسوروس، با خانوادهات، با خانوادهاش، با پسر عموی استاد مددی، با شبح شوم سنتای که روی تپه ايستاده و بهات میخندد، و با لبوفروشای که تابستانها آب زرشک میفروشد و وزارت بهداشت اعلام کرده ازش چيزی نخريد، مبارزه کنی. جناب لرد اين توانايی را دارند، ولی من فقط روزبه هستم. نتيجه اين که دستها را به نشانهی تسليم بالا میبری و موسيقی گوش میکنی.. روووومبا.. زندهباد سواحل شاد دنياهای ديگر و تفو بر گرد مرگای که سرزمينام را مدفون کرده. Rumba Tziganeasca
از پشت سالها چنان بيرون میآيد و از خود بیخودت میکند، محو و ماتات میکند و آن چنان مجذوب و شيفتهاش میشوی که وقتی تمام میشود، بیاختيار فرياد میکشی و دست میزنی، انگاری که در سالن بودهای.
جای دوستان پيانيست و اهل موسيقی خالی، چند تا از اجراهای پيانيست بزرگ قرن بيستم، ولاديمير هوروويتز را نگاه میکردم. با وجود کيفيت بد صدا و تصوير، ولی اجرایاش آن چنان زنده است که بیاختيار دست میزنی. و وقتی آن وارياسونهای وحشتناک خودش روی تمای از کارمن ژرژ بيزه را اجرا میکند- وارياسونهايی که احتمالن تنها خودش میتوانسته بزند- نمیتوانی جيغ نزنی و به هوا نپری.
احتمالن نام مناسبِ این بداههنوازیهای دو-سه روزهی اخیرم: “یه مشت واریاسون روی یک تم تخمی”
و بعد، از این قطعه پايين خوشام آمده. مخصوصن که دیروز حال بسیار بدم را خوب سر جایاش آورد. هر چند متأسفانه به موقع نبود و چیزی را که نباید میگفتم، به کسی گفتم….
مختصری در مورد گروه اجراکنندهاش، این که Romano Drom نام دارند که به رومانیایی “جاده کولی” معنی میدهد. این گروه پنج نفره، از کولیهای اُلاه هستند که در قرن نوزدهم از رومانی به مجارستان وارد شدند. با این که به طور سنتی، در موسیقی این کولیها از ساز استفاده نمیشده و از وسایل دور و برشان، مانند قاشق چوبی، دبه، و از این قبیل به عنوان ساز استفاده میکردهاند و آواز نقش اصلی را داشته، اما از دهههای پنجاه و شصتِ قرن بیستم، سازهایی مانند گیتار، ماندولین و تنبور نیز وارد این موسیقی شدند.
اين نوشتهی Osmosis Jones سر شوقمان آورد که ما هم شيرازی بودن خودمان را به رخ بکشيم و حسودی ديگران را باعث شويم!
(و مگر میتوان فرض کرد که جز اين باشد؟)
شعر زير از دکتر بيژن سمندر است. او در اشعارش که در کتابای با نام “شعر شيراز” چاپ شده (انتشارات امير بهادر- شابک: 5-01-6528-964 ) سعی کرده لغات شيرازی را به کار برد تا در گذر روزگار ماندگار شوند. اجرای شعر پايين را هم میتوانيد گوش کنيد، هر چند من خيلی هم ازش خوشام نمیآيد و آن اجراهای آقای صفری با تارش را بيشتر دوست دارم و خاطرات قشنگ فاميل شلوغمان دور هم را. (چون آهنگ را گذاشتهام، دیگر اعراب کلمهها را ننوشتم. گوش کنيد و تلفظ درست لغات را خواهيد فهميد)
خاکو با مژگون بوروفم، اشک پاشم با پشنگه
تا غبار راه تو بر ماه رخسارت نه تنگه
غم تو قلبم کلمه کلمه، ميزنه رودار سقلمه
شيشهی دل نازکه، در انتظار يی پلنگه
باز سر شو شد، دلم او شد، نمیدونم چطو شد
باز همه مووی تنام بونهی تو دارن لنگه لنگه
سی خوشهی زلفت چه باناز اوزيده کنج قپ تو
آرمه داره مرغ دل از باغ زلفت يی تلنگه
درمدم گفتم يخ ما نمسوه بو قلب سنگات
گفت هاآ، گفتم هابله، دل که نيسئی، سنگ دنگه
من صبو يو پس صبو لملوش میشم از غصه اما
تا آمختهی آتيشام امشب نخواهم داد منگه
گوش شيطون کر، ماشّالو، نومخدا، الله و اکبر
آفتاب عشق سمندر تا قيومت جنگ جنگه
———–
بروفم: بروفم. بروبم، جارو کنم
پشنگه: قطرات پراکندهی آب که بر روی کسی يا چيزی پاشيده شود.
نه تنگه: نتنگد، نجهد
کلمه: جمع (کلمه شدن، جمع شدن، انباشته شدن)
رودار: دايم، مرتبن
سقلمه: با مشت گره کرده به پهلوی کسی زدن (معمولن برای توجه دادن او به مطلبی اين عمل صورت میگيرد)
پلنگ: ضربه با سر انگشت
او: آب
مووی: موهای
سی: نگاه، تماشا (از “سير” است)
اوزيده: آويزان شده (شکسته و عاميانهی “آويزيده” است)
قپ: گونه
آرمه: ويار
تلنگه: خوشه کوچک (برای انگور) -تلنگهی انگور
درمدم گفتم: اصطلاحی است که شيرازیها هنگام تعريف ماجرايی برای آغاز گفتههای خود به شخص غايب استفاده میکنند. يعنی شروع کردم و گفتم…
يخ ما نمسوه: يا ما با تو نمیسوه، يخ ما با ت نمیسايد؛ يعنی چاره تو را نمیکنيم، قادر نيستيم تو را مجاب کنيم، با تو يارای برابری نداريم
هاآ؟: راستی (و جواب آن، والله است. در لهجهی تهرانی برای افاده اين منظور –وا- میگويند که جواب آن “ولله ديگه” است)
دنگ: سفت
صبو: فردا
لملوش: لاغر و ضعيف
آمخته: آموخته، عادت داده شده
منگه: صدای ضعيف، غرغر و و ناله ضعيف
جنگ: داغ (آفتاب جنگ: آفتاب داغ و درخشان) جنگ به معنتی صميمی هم هست (رفيق جنگ)
يک خاصيت عجيبای در او نهفته است. شايد حسای که امروز به من دست داد، کاملن تازهگی داشته باشد. بيش از شانزده سال است که به طور مستقيم با هم ارتباط داريم و پيش از آن هم میشناختماش. اما نمیدانم امروز چطور شد که به طور کاملن جدی به اين فکر کردم که چقدر دوستاش دارم. شايد حتی بتوانم بگويم عاشقاش هستم. هنگامای که کسی يا چيزی برایمان عادی میشود، يا به بودناش عادت میکنيم، شايد به اين فکر نمیکنيم که چه اندازه دوستاش میداريم و وقتی بدون اين که نبودناش را احساس کنی، به اين احساس زيبا توجه میکنی، لذتای در حد همان آغاز عشق و علاقه به وجود میآيد.
دوستام که پيانو میزد، با آن فوگ باخ، يا آن قطعات اونهگر يا وقتی آن سونات فوقالعادهی ياناچک را گوش میکرديم، يا الآن که يک سری کارهای بارتوک را گوش میکنم، میبينم که چقدر اين ساز را دوست دارم.
و البته تا حدودی هم به اين فکر کردم که وقتی قطعهای برای کسی اجرا میکنی، احساس خاصی به او دست میدهد. بخواهم درستتر بگويم، هنگامای که قطعهای را به طرزی شايسته، برای شنوندهای که قابل باشد، اجرا کنی، احساسای خاص و شايد يکتا به او دست میدهد. الآن راحتتر میتوانم درک کنم چرا نوازندهگی بتهوون، به آن ترتيب شنوندهگاناش را به گريه و احساساتی پرشور وا میداشته است. يا چرا آن بساط عجيب و غريب برای اجراهای ليست به وجود میآمده.
وقتی يک روزبه از يک حالت بد به يک حالت خوب تغيير وضعيت دهد، انرژی آزاد میشود که اين انرژی باعث به روز شدن موزيکولونيا خواهد شد!
لزومن مقدار انرژی آزاد شده، رابطهای با حجم مطلب ندارد.
آخرین نظرات