Archive

Archive for the ‘روزمره‌گی’ Category

حذف برزيل… يه جورايی هورا!

July 2nd, 2010 2 comments

از بچه‌گی طرف‌دار تيم ملی برزيل بوده‌ام. ولی برزيل دونگا را دوست نداشتم. از اين که حذف شده‌اند البته که خوش‌حال نيستم، ولی خيلی هم ناراحت نيستم. برزيل بايد زيبا بازی کند. برزيل با Joga Bonita برزيل است، نه با اين فوتبال مبتنی بر ضدحمله. برزیل‌ای که به‌ترين پاسور سری-آ ايتاليا، رونالدينیو يا گل‌زن خوبی مثل پاتو را دعوت نمی‌کند و باپتيستا و گرافيته را به عنوان مهاجم ذخيره همراه می‌برد، همان به‌تر که حذف شود. دوست ندارم فلسفه‌ی کاری کسی مثل دونگا در برزيل جواب بدهد. آدم را از قسمت‌ای از لذت‌های زنده‌گی‌اش محروم می‌کند.
از قبل از جام و با اعلام فهرست دونگا همه‌ی مسايل ناموسی را کنار گذاشتم و تيم رسمی‌ام را اسپانيا اعلام کردم و حالا اميدوارم اسپانيا و يا آرژانتين قهرمان شوند، چون به نفع فوتبال زيبا و تهاجمی است.
اميدوارم سرنوشت دونگا (آويزان شدن از مجسمه‌ی مسيح رهايی بخش در ريودوژانيرو) درس عبرت‌ای برای مربيان آينده‌ی برزیل شود که به ذات فوتبال زيبای برزيل‌ای بازگردند!

پی‌نوشت: همين چند لحظه پيش اين آيات نازل شدند:
پس همانا *ون هر آن مسخره‌کننده‌ای بگذاريد، خشک خشک. و استوار باشيد بر راه خود. و بدان و آگاه باش که راه ما، جوغا بونيتو است و آن عمل نيکوکاران است. پس او(دونغا) از اين طريق منحرف شد و از برای ايشان آتشی سوزان است

بی‌خوابی

May 2nd, 2010 No comments

مردم رو تسه تسه می زنه، من رو هست هست

يا نيچه‌ی مظلوم!

April 21st, 2010 No comments

و ناگهان فهميدم که به انسان‌شناسی بيش‌تر از نيچه علاقه دارم! و به اقتصاد هم. و به نسبيت.
بی‌نوا نيچه.
بی‌نوا نيچه‌ی مظلوم.

اُ بارسلونا بارسلونا

April 10th, 2010 No comments

طرف‌داری بارسا که سر جای خودش، اين که حرف‌های یامفت و پروژه‌ی پول‌کی پرز(رئیس فعلی باشگاه رئال مادريد) شکست خورد، حال اساسی دارد. رئال مادريد را چون رقيب بارسا است دوست ندارم، ولی از همان نوجوان‌ای که طرف‌دار بارسا شدم، یکی از دلايل مهم‌اش تفکر حاکم بر رئال بوده. تفکری که ‘تیم فرانکو’ بودن تا حدود خيلی زيادی منظورم را روشن می‌کند. درست است که زمان به نسبت زيادی از دوره‌ی فرانکو و کمک‌های مستقیم حکومت ديکتاتوری‌اش به رئال گذشته، ولی رئال در نظر من تيم‌ای است که هم‌چنان و در عصر حاضر هم تا حدود زيادی با رانت‌خواری بیش‌تر از حق‌اش به دست می‌آورد.
کاری به تاریخ‌چه هم نداشته باشيم، اين که ول‌خرجی‌ها و پرداخت‌های احمقانه‌ی پرز نتوانست حتی قهرمان‌ای در يک جام را برای‌شان بياورد حال اساسی دارد. خرج کردن پول در فوتبال مشکل‌ای ندارد، اما کار احمقانه مشکل دارد، خاصه وقتی اين جوری خرج کردن باشد.
رئال، لااقل رئال پرز، تيم‌ای است که تفکر درست و حسابی به‌اش حاکم نيست. سعی می‌کند به زور خريدن ستاره‌های تيم‌های ديگر، عنوان به دست بياورد. آدم را ياد مديران سپاهی و بی‌شعور ايران و به خصوص فوتبال ايران می‌اندازد. البته پرز مقدار خيلی زيادی از افتضاحات‌اش را از پول خودش خرج می‌کند، اين‌ها از جيب ملت.
به هر صورت، برد دوباره‌ی بارسا، آن هم در زمين رئال را به امت فوتبال‌دوست تبريک و تهنيت عرض می‌کنم، برای ملت فوتبال‌بين ولی گم‌راه طرف‌دار رئال آرزوی قدرت تشخيص و شجاعت تصحيح خطا دارم.

سال نو، گند سابق، شادی‌های نو

April 1st, 2009 1 comment

بله، سال نو شده و اولين خبری که از دوستان داخل ایران می‌شنوی این است که آرش اقبالی، دوست خوب‌ات و هم‌دانشگاه‌ای و هم‌کلاسی‌ات به خاطر کمپین یک ميليون امضا به همراه عده‌ی دیگری دستگیر شده. انتظار نکو بودن سال در جمهوری اسلامی نداری، که بخواهد از بهارش پیدا باشد یا از عمامه‌ی رهبر کثیف دیکتاتورش.
سال تحویل را هم که گرفته‌ای و خوابيده‌ای چون تا چند ساعت قبل‌اش بیدار بوده‌ای و خير سرت کار می‌کردی. و دور از خانواده بودن، نتيجه می‌دهد که خواب در آن شرايط به گزينه‌ی ديگری ترجيح دارد.
و ايران را دوست داری ولی مردمان‌اش را به طور عموم نه و در نتيجه نسبت به طبيعت‌اش حساسی. و البته به طور کلی نسبت به طبيعت حساسيت داری و در نتيجه از “آن‌چه در سال قبل گذشت”ها اين يکی توجه‌ات را جلب می‌کند و افسوس می‌خوری بيش از پيش و باز و باز هم.
و اين سياهه را می‌توان ادامه داد، ولی سال نو شده و هم‌چنان می‌توان موسيقی خوب گوش کرد. می‌توان یک مجموعه‌ی کامل کارهای پیانويی ليست را يافت و در مورد او تغيير نظر بسيار مثبت داد. و می‌توان يک گروه فولک-پانک آلمانی پيدا کرد و آهنگ‌های‌اش را دوست داشت و کلی شنگول شد باهاشون. اين يکی* را هم حتی گذاشت که شما هم گوش کنيد اگر دوست داشتيد و می‌دانم که با اول‌ش که کلی حال خواهيد کرد.

*: گذاشتم‌اش روی رپيدشير و بايد منتظر شويد کمی اگر اکانت‌اش را نداريد. معذرت. گروه‌اش هم اين است:Across The Border و از آلبوم If I Can’t Dance It’s Not My Revolution

چه خبر روزبه؟

March 14th, 2009 4 comments

غير از زنده‌گی بقيه چيزها خوبه، ممنون.

تغییرات اساسی

January 27th, 2009 5 comments

یک. این تغییر ریخت و شمایل وبلاگ‌ام کاملن ناخواسته بود. یک وبلاگ دیگر روی سایت‌ام درست می‌کردم،‌ گفتم وردپرس این یکی را هم آپدیت کنم که روی یک قاطی کردن احمقانه، زدم فولدر تم‌ها را پاک کردم. شمایل فعلی هم خوب است. با فلسفه هر چه شد،‌ خوب است که شده!
دو. و اما تغییر اساسی در زنده‌گی‌ام دقیقن قالب وبلاگ‌ام نیست… تغییر مکان‌ام در حد و حدود یازده هزار کیلومتر است. (این سایت فاصله‌ی تهران تا شهر جدیدم را ۱۱۳۲۱ کیلومتر،‌و از آن جا که باید به مایل عادت کنم،‌۷۰۳۵ مایل اعلام می‌کند. من که اندازه نگرفته‌ام،‌ولی چیزی در همین حد و حدود باید باشد)
سه. آن تمساح کنار صفحه،‌ is a gator و نماد دانشگاه ما است. وحشت نکنید،‌قیافه‌ام دیگر تغییر نکرده است… لااقل این قدر.
چهار. این که چه جوری به این جا رسیدم،‌ احتمالن آن قسمت آخرش برای شما جالب است. از سه شنبه ساعت سه و نیم عصر که کلییرنس‌ام آمد یک پروسه‌ی بدو بدو بدو بدو و کارها-در-دقیقه-نود-و-پنج جور شوند شروع و تمام شد و من ساعت بیست و چهل دقیقه به وقت بوستون، بعد از هفت سال و نیم برادرم را دیدم. وقت و حس شرح مفصل ماجرا را ندارم،‌ولی از من قبول کنید که جالب بود. شاید رکوردی باشد که کسی در عرض پنج روز از ایران ویزای‌اش را در دوبی بگیرد و برسد به آمریکا. شاید هم نباشد.
پنج. رامین و مهسا را هم بعد از یک سال و نیم‌ای دیدم و از همین جا ازشان تشکر می‌کنم. لرد پشت و پناه‌تان عزیزان! و در ضمن هوووراااا! یکی از دوستان دبیرستان‌ام هم با خانم‌اش این جا است و خیلی بچه‌ی باحالی شده. در دبیرستان آن قدری بچه‌ی باحالی نبود،‌ ولی الآن رسمن توووپ است و این جدن عالی است. کلی هوورااا!
شش. آن قدری وقت برای بررسی جامع و کامل نبوده است، ولی در کل از دانشگاه‌مان و شهرمان که فرق خیلی زیادی با دانشگاه‌مان نمی‌کند خوش‌ام می‌آید. البته برای من شهر همان دانشگاه است و دانشگاه همان لب دپارتمان‌مان. چیزهای دیگری هم دارد که همه جا چیزهای دیگری هم دارند، پس فرقی نمی‌کند.
هفت. حسابی از درس‌های‌ام عقب‌ام و این دلیل کاملن واضح‌ای است که دارم وبلاگ می‌نویسم. اگر امکان‌اش وجود داشته باشد که وبلاگ ننویسم،‌ زنده‌گی شادتر هم خواهد بود. ساختمان موسیقی روبه‌روی ساختمان ما است و کلی پیانو آن جا است. برای اولین بار در عمر مبارک‌ام،‌ پشت یک Steinway & Sons نشستم. خوب بود، سلام رساند. هوای دهات‌مان هم تووووووووووپ است در حال حاضر. آن چند روز اول کمی سرد بود،‌ ولی الآن هوا انصافن محشر است. محیط دانشگاه هم خیلی راحت است. این را گلک‌ام دوست نخواهد داشت، ولی من که حال می‌کنم:‌ مرز لباس خانه و دانشگاه پوشیدن کفش است و آن هم تنها به این خاطر که من دمپایی ندارم!
هشت. یک قیاس ساده‌انگارانه ولی به نظر نه چندان غلط از ایران و آمریکا انجام دادم برای یکی از دوستان و راست‌اش به نظرم خیلی هم بد نیست. حداکثر سرعت داونلود من در ایران 30kbps بود و این جا وقتی چیزی را 500kbps بگیری عصبانی می‌شوی که چرا این قدر کند است؛ سرعت بین ۱.۵ تا ۳Mbps است. این را تعمیم بدهید به باقی ارکان زنده‌گی.
نه. جا دارد از سایر عوامل تولید،‌ پخش،‌ پلا،‌ نودال، بسیج منطقه پاسداران، مادر مقام معظم رهبری، خواهر احمدی‌نژاد، تدارکات، بچه‌های مدرسه‌ی آلپ، مردم غیور تبریز، شهرداری منطقه سه، خداوند متعال، حضرات ممد و علی،‌ فاطی و حسین و مهدی تشکر کنم.
ده. من ایران را دوست دارم. اکثر ایرانی‌ها را دوست ندارم. اکثر خانواده و دوستان‌ام را دوست دارم. دل‌ام برای بعضی‌ها تنگ است،‌ بعدتر بیش‌تر هم تنگ خواهد شد و یک نفر ایرانی را دوست دارم به‌اش برسم.
ولی این شعر را هم دوست دارم و نه جوگیر شده‌ام و نه هیچ چیزی هیچ ربطی به هیچ چیز دیگری دارد، فقط چون من دیووووونه‌ام و شاد و شنگول. در ضمن یادتان باشد که من لردم و خیلی هم خفن‌ام. به هر صورت:‌
چو ایران مباشد،‌ به تخم‌ام که نیست… روم جای دیگر زمین قحط نیست
همه تن به تن کون به دشمن دهیم… از آن به که خود را به کشتن دهیم.
یازده. بس‌تان است فعلن. به نوش باده! To Gator Nation

به ياد ايمان حيدريان

December 22nd, 2008 2 comments

يکی از هم-مدرسه‌ای‌های‌ام درگذشت. بيست و هشت ساله‌گی. می‌دانستم حال‌اش خيلی بد است و خبر دور از انتظار نبود. ولی بود. سنگين هم بود. با ايمان حيدريان هيچ وقت دوست نزديک نبودم. در حد آشنايی. و نمی‌دانم که چرا دارم گريه می‌کنم. گويا هم-مدرسه‌ای بودن، احساس تعلق زيادی درست می‌کند. انگاری که يکی از جمع تو، از دسته‌ای که تو به‌اش تعلق داری ديگر نيست.
از سويی می‌گويم بعد از هشت سال سرطان‌ای راحت شد. از سوی ديگر چيزی نيست جز بهت و غم و اشک. و افسوس که چرا طور ديگری نشد. آن طور که ما بيش‌تر دوست داريم. همان طور که می‌دانيم کم‌تر پيش می‌آيد.
هيچ وقت هم‌کلاس نبوديم. ولی چيزی که از ايمان يادم می‌آيد، اين بود که شاد بود. مخصوصن بعد از اولين حمله‌ی تومورش، که به‌تر شده بود و حتی فکر می‌کرديم تمام شده. علايم شيمی درمانی در صورت‌اش معلوم بود، ولی صورت شاد و صدای‌اش در ذهن‌ام مانده. صدای‌اش يک تن خاص‌ای داشت که خوش‌ام می‌آمد. بارزه‌ی خاصی نداشت، در ذهن‌ام اين است که بلند بود يک مدل‌هايی، مخصوصن وقتی مسخره‌بازی در می‌آورديم و تکه‌ای-چيزی می‌انداخت.
به ياد ايمان. ای کاش اين خبرها ديرتر می‌رسيدند.
نه روح‌ای هست که شاد باشد و نه خدايی که بيامرزد که اگر هم بود، خدای آمرزنده نبود. خدايی پفيوز و شن-کش است. حيف