Archive

Archive for December, 2008

به ياد ايمان حيدريان

December 22nd, 2008 2 comments

يکی از هم-مدرسه‌ای‌های‌ام درگذشت. بيست و هشت ساله‌گی. می‌دانستم حال‌اش خيلی بد است و خبر دور از انتظار نبود. ولی بود. سنگين هم بود. با ايمان حيدريان هيچ وقت دوست نزديک نبودم. در حد آشنايی. و نمی‌دانم که چرا دارم گريه می‌کنم. گويا هم-مدرسه‌ای بودن، احساس تعلق زيادی درست می‌کند. انگاری که يکی از جمع تو، از دسته‌ای که تو به‌اش تعلق داری ديگر نيست.
از سويی می‌گويم بعد از هشت سال سرطان‌ای راحت شد. از سوی ديگر چيزی نيست جز بهت و غم و اشک. و افسوس که چرا طور ديگری نشد. آن طور که ما بيش‌تر دوست داريم. همان طور که می‌دانيم کم‌تر پيش می‌آيد.
هيچ وقت هم‌کلاس نبوديم. ولی چيزی که از ايمان يادم می‌آيد، اين بود که شاد بود. مخصوصن بعد از اولين حمله‌ی تومورش، که به‌تر شده بود و حتی فکر می‌کرديم تمام شده. علايم شيمی درمانی در صورت‌اش معلوم بود، ولی صورت شاد و صدای‌اش در ذهن‌ام مانده. صدای‌اش يک تن خاص‌ای داشت که خوش‌ام می‌آمد. بارزه‌ی خاصی نداشت، در ذهن‌ام اين است که بلند بود يک مدل‌هايی، مخصوصن وقتی مسخره‌بازی در می‌آورديم و تکه‌ای-چيزی می‌انداخت.
به ياد ايمان. ای کاش اين خبرها ديرتر می‌رسيدند.
نه روح‌ای هست که شاد باشد و نه خدايی که بيامرزد که اگر هم بود، خدای آمرزنده نبود. خدايی پفيوز و شن-کش است. حيف