Home > عمومی, سياسی > مصاحبه با درويشيان و مختاری- نقدنو

مصاحبه با درويشيان و مختاری- نقدنو

January 5th, 2007 Leave a comment Go to comments

متن زير، قسمتی از مصاحبه‌ی رضا مرادی اسپيلی در مجله‌ی نقدنو شماره‌ی پانزده، آبان و آذر 1385 با علی اشرف درويشيان و سياوش مختاری است، به مناسبت هشتمين سال‌گرد قتل‌های موسوم به زنجيره‌ايی.
متن نسبتن طولانی است، ولی توصيه می‏کنم بخوانيد، چرا که به موضوعات مهم‏ای اشاره شده و از ورای آن می‏توان به بسياری مباحثات پاسخ گفت. مخصوصن اين توصیه‏ی دوستانه را به کسانی که هم‏چنان دل به گروه‏های موسوم اصلاح‏طلب خوش داشته‏اند می‏دارم.

حالا که به تاريخچه می‌پردازيد، اجازه بدهيد سوالی بپرسم، آيا اين جلسه جزو همان جلسه‏هايی بود که به منظور فعاليت دوباره‌ی کانون برگزار می‌شد؟
ع.ا.د.: خير. بلکه پيش از اين هم جلسه‌هايی تشکيل شده بود ولی من پس از مدت‌ها که به کانون نمی‌آمدم، اين نخستين جلسه‌يی بود که محمد مختاری به من زنگ زد و اتفاقن در اين جلسه بود که مختاری و دولت‌آبادی پيشنهاد کردند من رييس جلسه باشم.
خلاصه در مهر 1373 متن 134 را به نام “ما نويسنده‌ايم” انتشار داديم و در مورد اين متن مختاری، پوينده، رضا براهنی و … در امضا جمع کردن از فعالان بودند، مثلن حتا امضای زرياب خويی را خود براهنی با جلسه‌ی مفصلی که می‌گفت يک ساعت طول کشيده تا او را توجيه کند از ايشان گرفت. طيف وسیعی از نويسنده‌گان و شعرا اين متن را امضا کردند و البته می‌دانيم که بعدن زرياب خويی سکته و فوت کرد. برخی گفتند دليل سکته‌ی او ناشی از اضطراب‌ها و فشارهايی بوده که به او وارد شده بود. اما امضاها گرفته شد. گر چه سه، چهار نفر بعدن به دليل فشارهايی که بر آن‌ها وارد شد امضاهای‌شان را پس گرفتند، اما بيش‌تر افراد چيزی حدود 130 نفر هم‌چنان بر موضع خود پافشاری کردند.

متن “ما نويسنده‌ايم” در سراسر جهان منتشر شد و در آن دوره که کانون نويسنده‌گان واقعن به عنوان اولين نهادی بود که در مقابل سانسور قد علم کرد، خيلی برای جهانيان شگفت‌آور جلوه نمود که چه‌طور عده‌ايی از نويسنده گان ايران در اين شرايط خودشان را به خطر انداختند و چنين متنی را منتشر کردند. متن مهمی شد. روی اين متن پنج-شش ماه با جلساتی طولانی کار شده بود. اين جلسات را و طولانی بودن‌شان را بعدن من در تهيه‌ی منشور کانون نويسنده‌گان حس کردم که دوستان به طور مداوم می‌آمدند. در حدود سه سال برای اين منشور کار شد که اين جلسات تا سه بعد از نيمه شب ادامه پيدا می‌کرد و من ساعت چهار-چهار و نيم صبح به منزل می‌رسيدم. و گاهی وقت‌ها هم- خوب است از او يادی بکنم- با حسن پويان می‌رفتم. سعيد سيرجانی در 6 آذر 73 کشته شد و اين جا بود که آغاز کشتار روشن‌فکران بود. اين آغاز عملياتی بود که ادامه پيدا کرد. در ادامه‌ی تهديد نويسنده‌گان، مرگ احمد ميرعلايی در دوم آبان 74 پيش آمد، مترجمی که بسياری از نويسنده‌گان ممتاز را به ايرانيان شناسانده بود به خصوص خورخه لوييس بورخس را. با اين وجود مقالات تهديد کننده در کيهان شروع شد که ديديم سعيد امامی رابطه‌ی نزديکی با کيهانيان داشت و معلوم بود که از اين جا شروع کردند به خصوص که برنامه‌های تلويزيونی به نام هويت هم در همين زمان شروع شد که بسياری از نويسنده‌گان ما را زير سوال برده بود و انواع انگ‌ها را به آن‌ها می‌زد، از قبيل طرف‏داری از اسراييل تا طرف‌داری از ضد انقلاب. اين‌ها همه زمينه‌چينی‌هايی برای قتل‌های بعدی بود…
س.ا.: فکر می‌کنم اين مقاله‌ی ويت‌کنگ‌های کافه‌نشين حتا قبل از اعدام‌های سال 67 چاپ شده بود. يعنی اين پروژه از همان مبانی تئوريک‌اش در دهه‌ی 60 در محافلی نظير کيهان در حال شکل‌گيری بود تا اين که در اواخر دهه‌ی 60 به قتل‌های دگرانديشان در خارج و داخل کشور رسيد و ادامه يافت.
ع.ا.د.: دوم ارديبهشت 1375 دومين جلسه‌ی مشورتی در منزل زنده‌ياد غفار حسينی تشکيل شد. من مخصوصن اين موارد را می‌گويم تا ببينيم که اين حساسيت‌ها چه‌گونه در خصوص اين‌ها ايجاد شد؛ چه‌گونه يک نفر خانه‌ی خودش را در زمانی که کانون نويسنده‌گان هيچ جايی برای جمع شدن نداشت (و هنوز هم ندارد) در اختيار دوستان‌اش می‌گذاشت. مختاری، غفار حسينی، کاظم کردوانی، خانم بهبهانی و حتا خود من دو بار جلسات کانون را درکرج تشکيل داديم که درست در همان دو بار محمد مختاری و پوينده هم بودند. در 16 ارديبهشت باز هم جلسه‌ی مشورتی منزل محمد مختاری تشکيل شد.
[.....]
پس از آن در پانزدهم مرداد 75 جلسه‌يی مشورتی در منزل کامران جمالی تشکيل شده بود که اين جلسه درباره‌ی دعوت اتحاديه‌ی نويسنده‌گان ارمنستان از نويسنده‌گان ايرانی بود. بايد بگويم که يک آنتولوژی از نويسنده‌گان ايرانی در ارمنستان از اين بچه‌هايی که آثارشان ترجمه شده بود، دعوت کرده بود به آن جا بروند. اما رضا براهنی با سفر به ارمنستان مخالفت کرد و دليل اش هم اين بود که – براهنی خودش در مسايل آذربايجان با توجه به اين که آذری بود حساسيت خاصی داشت- الآن ارمنستان بخشی از سرزمين آذربايجان را به زور تصرف کرده است و اگر ما به آن جا برويم، يعنی صحه گذاشتن به اين تجاوز. بچه‌های ديگر نيز به خصوص غفار حسينی گفتند که بچه‌ها اگر آمدند و ما را از دره پايين انداختند چه کار کنيم؟ اين در واقع يک پيش‌بينی بود که بعدن به تحقق پيوست. از اين رو بود که بچه‌هايی مثل مختاری، پوينده و من منصرف شديم از مسافرت و عده‌يی رفتند برای آماده کردن مقدمات سفر که همان طور که بعدن ديديدم اين کار کسانی بود که می‌خواستند از اين طريق بچه‌ها را از بين ببرند. 18 شهريور 75 جلسه‌ی جمع مشورتی در منزل منصور کوشان تشکيل شد. ما منشور را کاملن تهيه کرده بوديم و فقط امضای آن باقی مانده بود.
من به خاطر جلساتی که در منزل‌ام تشکيل شده بود دو بار به اطلاعات کرج فراخوانده شده بودم و از من بازجويی کرده بودند. اين‌ها را به محمد مختاری گفتم و در اين جلسه محمد مختاری به من گفت: تو نيا. پوينده هم نيامد. ولی خود مختاری شرکت کرد و در اين جلسه می‌خواستيم منشوری را که روی آن سه سال به طور فشرده کار شده بود، به سرانجامی برسانيم. اطلاعاتی‌ها ريختند و بچه‌ها را درست لحظه‌يی که داشتند منشور را امضا می‌کردند، دستگير کردند و بردند. پس از يک شب تا صبح بازجويی آن‌ها را آزاد کردند اما تمام مدارک مربوط به منشور را تصرف کردند. اطلاعات مربوط به منشور را از منصور کوشان خواسته بودند که او گفته بود مدارک در منزل مانده است، به اميد اين که شايد به دست مأموران نيافتند. ولی باز مأموران ريختند و خانه را تفتيش کردند و منشور را پيدا کردند و ده نفر را بدين وسيله با خودشان بردند.
در 13 آبان 75 فرج سرکوهی را که از اعضای فعال کانون بود و در ضمن آدينه را هم سردبيری می‌کرد و می‌خواست سفری به آلمان داشته باشد، در فرودگاه دستگير کردند ولی همان‌طور که می‌دانيد به دليل فعاليت‌های خارج کشور و کل جهان که متوجه اين مسأله شده بود، نتوانستند او را بکشند. در 20 آبان 75 غفار حسينی در حالی که از کوه می‌آمد، فردی در ضمن راه به او يک شکلات می‌دهد، او شب در رختخواب‌اش خون بالا می‌آورد و سکته می‌کند و می‌ميرد. اين را وقتی رفتتند بالای سر جسدش از کسی شنيدند که سال‌های سال با غفار بود و با او هم‌محله بود. در 24 دی ماه 75 احمد تفضلی در اتوبان کشته شد در حالی که دست و پای‌اش را شکسته بودند و ضربه‌يی که به سرش با ديلم وارد شده بود باعث کشته شدن‌اش شده بود، و پس از آن هم ابراهيم زال‌زاده، به خاطر انتشارات‌اش و روابطی که داشته و گويا می‌خواسته نامه‌هايی را به خارج ببرد به قتل رسيد. در بهمن ماه 76 در منزل اميرحسن چهل‌تن جمع مشورتی تشکيل شد و در اين جلسه بود که سرنوشت خيلی از ماها مشخص شد. زيرا در اين جلسه برای تدارک ساليانه‌ی مجمع عمومی هفت نفر از طرف بچه‌ها پيش‌نهاد شدند که اين هفت نفر برای تدارک کميته‌ی مجمع عمومی انتخاب و فراخوان به اعضا دادند که جمع شوند. که اين‌ها محمدجعفر پوينده، محمد مختاری، هوشنگ گلشيری، من، محمود دولت‌آبادی، منصور کوشان و کاظم کردوانی بوديم.
ما برای اين که جايی داشته باشيم با آقای حسن کياييان، مدير نشر چشمه، تماس رفتيم که سالن اتحاديه‌ی ناشران را به ما بدهد و آقای کياييان هم به ما خيلی کمک کرد و اين را بگويم هم‌زمان با ما آقای کياييان را هم به بازجويی بردند چرا که سالن برای ما تهيه کرده بود.
اول مهرماه 77 حميد حاجی‌زاده شاعر اهل کرمان با پسر ده ساله‌اش کارون به طرز وحشتناک و فجيعی با ضربات کارد کشته شد. حالا ما از مهرماه تا بهمن ماه سال بعد به دنبال تجهيز سالن هستيم. بنا بود در 9 مهرماه 77 سالن اجتماعات مجمع عمومی‌مان را تشکيل بدهيم. تمام کارت‌های دعوت هم برای همه فرستاده شده بود و در اين زمان محمود دولت‌آبادی در آلمان بود ولی ما شش نفر را طی احضاريه‌يی به دادگاه انقلاب فراخواندند که مفصل بازجويی شديم، بيش‌تر تأکيد بازجويی‌هايی که در تهران می‌شد بر روی مصاحبه‌هايی بود که بچه‌های ما در مجله‌ی فرهنگ توسعه کرده بودند و در آن بازجويی‌ها بود که تکليف معين شد. محکوميت‌های‏مان در همان بازجويی‌ها داده شد. خوب بعد از اين بازجويی‌ها ما مرتب سه‌شنبه شب‌ها در دفتر منصور کوشان در صبای شمالی جمع می‌شديم، يعنی اين شش نفر باقی‌مانده که بازجويی هم رفته بوديم راجع به مسايل خودمان صحبت می‌کرديم. حس می‌کرديم که خطر بزرگی ما را تهديد می‌کند. به خصوص پوينده در اين زمينه خيلی تأکيد می‌کرد. ما در اين جلسات نامه‌يی به محمد خاتمی (رئيس جمهور وقت) نوشتيم و گفتيم که ما را تهديد می‌کنند. به اين نامه عاقبت جواب داده نشد. اين نامه را داديم و گفتيم که جان ما در خطر است ولی جوابی ندادند. حتا سفارت سوئد به ما شش نفر پيشنهاد کرد که ما حاضريم شما را از کشور خارج کنيم و پناهنده‌گی به شما بدهيم، نشستيم و مشورت کرديم ولی بچه‌ها قبول نکردند. گفتند نه! اين جا می‌ايستيم. يک روز از همين دفتر منصور کوشان بيرون می‌آمديم (من و مختاری و پوينده) بوديم که يک‌دفعه مختاری گفت: ببين علی‌اشرف فردا يک جايی ما را خفه می‌کنند بعد می‌گويند يک جسدی پيدا شد. خيلی برای من اين حرف عجيب بود، اين درست يک هفته قبل از کشته شدن مختاری اتفاق افتاد. به هر حال ما کميته‌ی تدارک را لغو کرديم و به بچه‌ها خبر داديم، اما يک نفر را در مشهد يادمان رفته بود خبر بدهيم که آن هم محسن ميهن‌دوست بود، اما برای او مشکلی پيش نيامد.
اين روند تا 28 آبان 77 هم‌چنان ادامه داشت. مجيد شريف گم شد که بعدن جسدش را پيدا کردند. در 30 آبان 77، داريوش فروهر و پروانه اسکندری در منزل‌شان به طرز فجيعی کشته شدند و عاقبت در پنج‌شنبه 12 آذر محمد مختاری که از خانه بيرون می‌آمد دستگير و همان شب هم کشته شد. جسدش را هم در امين‌آباد شهرری پيدا کردند و به پزشک قانونی تحويل دادند.
به نظر من حتا در اين جا هم توطئه‌يی در کار بود يعنی درست هنگامی که خبر قتل مختاری منتشر شد، پوينده را دستگير کرده بودند. اگر اين خبر 4-3 ساعت زودتر منتشر می‌شد، پوينده ديگر کشته نمی‌شد چرا که همه‌ی ما در آن هنگام خودمان را مخفی کرديم. من در ساعت 12 ظهر با پوينده تماس گرفتم. قرار بود که با پوينده برويم پيام امروز و مصاحبه‌يی درباره‌ی اين جريان‌ها که از مهرماه پيش آمده بود داشته باشيم که پوينده به من زنگ زد و گفت منتفی شده و به آن‌جا نمی‌رويم. آخرين ديدار من با پوينده و مختاری در جلسه‌ی ترحيم حميد مصدق ( 11/7/78 ) بود که در مسجد رضا آن‌ها را ديدم. پنج‌شنبه مختاری دستگير شد و ديگر ما خبری از او نداشتيم اما من با پوينده تماس داشتم که گفت قرار جلسه لغو شده و باز می‌گويم اگر 4-3 ساعت جلوتر اين خبر پخش می‌شد شايد پوينده اکنون زده بود. چرا که همان شب او را دستگير کردند و با سيم مسی خفه‌اش کردند و جنازه‌اش را هم در شهريار انداخته بودند.
اما آن چه عجيب است، اين که بچه‌های کانون بعد از اين قتل‌ها به جای اين که بترسند (اين اواخر که قرار بود منشور را امضا کنيم تعداد اعضا ديگر به سيزده-چهارده نفر رسيده بود) اما به يک باره به جلسات کانون هجوم آوردند. در اين زمان بود که بچه‌ها با يک حس خشم و تنفر نسبت به اين جريانات جمع شدند و ما اولين جلسه‌ی مجمع عمومی‌مان را در 13 اسفند 77 در خانه‌‏ی خانم سيمين بهبهانی تشکيل داديم. در يکی از جلسه‌ها تمام بچه‌های ملی-مذهبی آمده بودند، درست به خاطرم هست که ابراهيم نبوی، اکبر گنجی، رضا تهرانی، عباس عبدی و … اين‌ها همه آمده بودند که با ما هم‌دردی کنند که در اين جلسه خبر قتل پوينده به جلسه رسيد. که به خوبی يادم هست خانم بهبهانی جيغ بلندی کشيد که آخر پوينده برای چی؟ در جلسه‌ی سيزده اسفند، يعنی مجمع عمومی، هشتاد نفر شرکت کردند. زير ضربات پليس مجمع عمومی را به گونه‌يی تشکيل داديم که پليس در بيرون ايستاده بود و می‌گفت بياييد بيرون ببينيم چه می‌گوييد؟ ما داشتيم رأی می‌داديم و با کمال آرامش بدون هيچ وحشتی انتخابات‌مان را انجام داديم. پليس مرتب خانم بهبهانی را می‌خواست و چنگيز پهلوان می‏رفت و جواب می‌داد که ما کاری نمی‌کنيم جمع شده‌ايم می‌خواهيم انتخابات کنيم و …
[...]
خوب، فعاليت مجدد کانون خون‌بهای اين آزادی‌خواهی‌ها است. پرسشی که پيش می‌آيد اين است که در آن روزها چه جورمسايلی در کانون مطرح می‌شده که حالا بايستی يک چنين عقوبتی پيدا می‌کرد؟
ع.ا.د.: در جلسات کانون به هيچ وجه درباره‌ی مسايلی که مثلن راجع به رژيم بحث شود و يا اين که بخواهيم توطئه‌يی بکنيم اصلن حرفی زده نمی‌شد، به طوری که حتا بچه‌ها می‌گفتند اگر افراد مشکوکی هم در کانون باشند هميشه معتقد بوديم که ما حرفی نداريم بگذار باشند. ما که زيرزمينی نيستيم. ما جلسات‌مان را به طور آزاد و علنی در خانه‌ها تشکيل می‌دهيم بنابراين هيچ واهمه‌يی نداريم. فقط حرف ما اين است که می‌خواهيم آزادی انديشه و بيان و قلم باشد و سانسور پيش از چاپ کتاب نباشد. می‌گفتيم هيچ وقت سانسور نباشد. مثل بسياری از کشورهای خاورميانه حالا نه همه‌ی دنيا. يعنی ما آثارمان چاپ بشود و قبل از چاپ سانسور نشود. بعد از چاپ آن نويسنده است که در دادگاه‏ای که تشکيل می‌شود اگر شاکی داشته باشد، بايد بتواند از خودش دفاع کند. غير از اين حتا در خبرهايی هم که پيش از آغاز جلسه می‌داديم، اصلن خبرهايی که ضدرژيم باشد داده نمی‌شد. يعنی در تمام صورت جلساتی که داريم و همه‌گی موجود است شما چيزی پيدا نمی‌کنيد که کسی راجع به رژيم حرفی زده باشد يا چه می‌دانم در پی توطئه‌يی باشد.
س.م.: می‌خواهم نکته‌يی درباره‌ی کانون و اين که چرا تا اين اندازه حاکميت نسبت به دموکراسی آن حساسيت داشت نقل کنم با توجه به گفته‌يی از آقای حجاريان؛ ايشان می‌گويد که: سيستم امنيتی مملکت با توجه به تجربه‌ی شب‌های شعر گوته بسيار حساس بود که يک نهاد دموکراتيک که نفوذ فرهنگی و اجتماعی داشته باشد در مملکت بتواند شکل بگيرد و قايم به ذات باشد. بدون اين که هيچ گونه وابسته‌گی داشته باشد و تقريبن طی بيست و پنج سال اول حاکميت جمهوری اسلامی تنها نهادی که به اين نحو شکل گرفته همين کانون نويسنده‌گان بود که به خاطر پی‌گيری و به ويژه استقلال اعضای‌اش از حاکميت شکل گرفته بود. بنابراين فرض بفرماييد اگر پروژه‌ی قتل‌ها را در بستر عمومی پروژه‌ی سرکوب تفسير کنيم (که چنين هم بود) قتل‌ها برای سه-چهار طيف فکری طراحی شده و يکی هم مربوط به نويسنده‌گان مستقل سکولار و لاييک می‌شد و جلوگيری از تشکيل نهاد کانون نويسنده‌گان به هر قيمت ممکن.
از اين رو است که خود متن مباحثات اعضای کانون در داخل جلسات مشورتی اگر چه تعيين‌کننده‌ی خط مشی اصلی کانون است که در منشور هم متبلور است و آن هم دفاع از آزادی انديشه و بيان هست و خود آن مباحثات، با توجه به قراينی که در پرونده‌ها موجود است و در خود قتل‌ها اتفاق افتاد به اندازه‌ی نفس وجود چنين نهادی در جامعه اهميت ندارد. بدين ترتيب اين‌ها خود نهاد را به طور کلی يک مزاحم جدی تلقی می‌کردند.
ع.ا.د.: ضمن تأييد صحبت‌های آقای مختاری بايد اضافه کنم که البته اين گفته‌ی زنده‌ياد احمد شاملو است که در مصاحبه‌يی گفته حاکميت احتمالن از يک چيز ديگر هم وحشت داشته و يا دارد و آن اين‌که وقتی مجوز فعاليت به کانون داده بشود يعنی به يک صنفی، ساير اصناف و سنديکاها هم برای گرفتن حق خودشان هجوم می‌آورند. بنابراين ديگر مردم به سوی آن سنديکاها و اصنافی که وابسته به رژيم هستند نمی‌روند. در نتيجه بايد بعد منتظر معلم‌ها باشيم که صنف مستقل خودشان را تشکيل بدهند، کارگران و پرستاران باشيم که صنف مستقل خودشان را شکل بدهند، خصوصن پرستارها که هميشه با مسايل خودشان مشکل داشتند. بنابراين پس از چندی در هر جا چيزهايی مستقل تشکيل داده می‌شود و وحشت‌اش از اين بابت هم بود.
با توجه به نقل قولی که از حجاريان کرديد سوالی در ذهن من شکل می‌گيرد: در واقع اين سخنان در دوره‌ی مطرح شدن شعارهايی چون جامعه‌ی مدنی و … از جانب دولت ايراد می‌شد. می‌توان از مجموع اين رو‌ی‏دادها به اين نتيجه رسيد که اين شعارها تا چه حد سطحی بود و با واقعيت جامعه‌‌ی مدنی چه‌قدر فاصله داشت.
س.م.: البته اين تفسير من است. اين جمله در مقابل تجربه‌ی شب‌های شعر گوته گفته شده چرا که اين قابليت بسيج فرهنگی و اجتماعی را به ويژه در نسل جوان دارد و در سيستمی که طراحی شده بود و هنوز هم به حيات‌اش ادامه می‌دهد کوچک‌ترين شکافی می‌تواند منجر شود به يک جريان…. البته آقای حجاريان می‌گويد من بخش‌ای از تفکر حاکم بر نظام امنيتی کشور را می‌گويم و خودش را مستثنا می‌کند و اين هم برمی‌گردد به سابقه‌ی طولانی او در سازمان اطلاعات در نخست‌وزيری توسط او و هم‌فکران‌شان و بعد جای‌گزين شدن با نيروهايی که در واقع از طيف ديگری از حاکميت آمده بودند. من نمی‌توانم واقعن تأييد کنم که شخص آقای حجاريان يا متفکران مشابه ايشان به پروژه‌هايی مثل “قتل عام درمانی” يا سرکوب اعتقاد داشته‌اند يا خير.
البته حرف من بر سر اين نکته است که وقتی سيستمی دارای چنين مشکلات اساسی است، حتا اگر عزمی برای اصلاح آن باشد، در آن چارچوب به سطحی‌گرايی در می‌غلتد.
س.م.: بله در خصوص اين بحث اصلاح‌طلبی صحبت‌های فراوانی شده خصوصن همين نظر جناب‌عالی هم بسيار رسا است. و حتا اگر هم عزمی می‌بود با توجه به ساختار توزيع قدرت در ايران اولين فکری که متفکری شبيه آقای حجاريان بايستی می‌کرد اين می‌بود که فقط می‌تواند در سطح کوچکی آن تفکر خودش را گسترش بدهد و محکوم به شکست است که کاملن هم از روز اول مشخص بود.

  1. قباد
    September 29th, 2007 at 10:14 | #1

    روزي خواهد رسيد وبا هم خواهيم خواند: آن همه لطف و تنعم كه خزان مي فرمود عاقبت در نفس باد صبا آخر شد.

  1. No trackbacks yet.