به ياد ايمان حيدريان
يکی از هم-مدرسهایهایام درگذشت. بيست و هشت سالهگی. میدانستم حالاش خيلی بد است و خبر دور از انتظار نبود. ولی بود. سنگين هم بود. با ايمان حيدريان هيچ وقت دوست نزديک نبودم. در حد آشنايی. و نمیدانم که چرا دارم گريه میکنم. گويا هم-مدرسهای بودن، احساس تعلق زيادی درست میکند. انگاری که يکی از جمع تو، از دستهای که تو بهاش تعلق داری ديگر نيست.
از سويی میگويم بعد از هشت سال سرطانای راحت شد. از سوی ديگر چيزی نيست جز بهت و غم و اشک. و افسوس که چرا طور ديگری نشد. آن طور که ما بيشتر دوست داريم. همان طور که میدانيم کمتر پيش میآيد.
هيچ وقت همکلاس نبوديم. ولی چيزی که از ايمان يادم میآيد، اين بود که شاد بود. مخصوصن بعد از اولين حملهی تومورش، که بهتر شده بود و حتی فکر میکرديم تمام شده. علايم شيمی درمانی در صورتاش معلوم بود، ولی صورت شاد و صدایاش در ذهنام مانده. صدایاش يک تن خاصای داشت که خوشام میآمد. بارزهی خاصی نداشت، در ذهنام اين است که بلند بود يک مدلهايی، مخصوصن وقتی مسخرهبازی در میآورديم و تکهای-چيزی میانداخت.
به ياد ايمان. ای کاش اين خبرها ديرتر میرسيدند.
نه روحای هست که شاد باشد و نه خدايی که بيامرزد که اگر هم بود، خدای آمرزنده نبود. خدايی پفيوز و شن-کش است. حيف
سلام
من پسر خالهی ایمان هستم .
یکبار هم دو سه سال پیش با خود ایمان شب احیاء را در دبیرستان سابقش (علامه حلی) صبح کردیم .
نه اینکه چون پسر خالهام بود و نه اینکه چون او فوت کرده این را میگویم. اما واقعا ایمان از بچگی بچهی خوبی بود .
از شما بابت این پست، تشکر میکنم .
حیف.