عقل جمعی- خشم جمعی
چند روزی با يکی از دوسنانام که اهل جمهوری چک است رفتيم هيچ-هايکينگ. بسيار خوش گذشت و طبيعتگردی خوبی بود. و البته بسيار هم حرف زديم و موضوعات جالب و مورد علاقهای بينمان مطرح شد که شايد حوصله شد و بعضیشان را اين جا هم نوشتم.
یک موضوع که خيلی توجهام را جلب کرد، موضوع ريختن آشغال در طبيعت بود. از اين گلايه کردم که مردم اصلن رعايت نمیکنند و محيط زيست ايران را به آشغالدانی بزرگای تبديل کردهاند. در کمال تعجب دوستام گفت که در زمان کمونيستها، مردم چک هم همين رفتار را داشتهاند ولی در رژیم جديد، اين کار متوقف شده!!
از اين، ياد ماجرای ديگری افتادم. اين که در روزهای قبل از دوم خرداد ۷۶ و يا انتخابات منجر به کودتای سال گذشته، رفتار مردم با هم چه اندازه متفاوت شده بود. مثلن يادم است که کوچهای کنار دبيرستانمان بود (مدرسهی ما در محلههای پايينتر تهران قرار دارد) که پسرهایاش به کرات برای ما بچههای مدرسه که از آن میگذشتيم ايجاد مزاحمت میکردند. اما صحنهی بسيار جالبای بود، آن زمان که عکسهای تبليغاتی خاتمی در دستان ما بود و در دستان آنها هم. و نگاه جالبای که رد و بدل شد.
يا دوستای تعريف میکرد که در روزهای پيش از کودتای انتخاباتی سال گذشته و در آن جو پرشور و هيجانای که در جامعه جاری بود، ترافيک سنگين و اعصابخردکن تهران فرق کرده بوده. مردم با هم مهربان شده بودهاند و در جاهايی که هميشه ترافيک سنگین وجود دارد، با مهربانی به هم راه میدادهاند و در جاهايی ترافيک سنگين هم ديگر نبوده.
و آن وقت با اين موضوع نريختن زباله پس از رفتن کمونيستها در چک، به اين فکر کرديم که بعيد نيست مسأله به خشمای پنهان، نارضايتی سرکوبشدهی مردم، عقدهای که در دلشان جمع شده باز میگردد. اين که خودشان را به جمع متعلق نمیدانند. حالتای مانند “مردهشوی اين مملکت را ببرد” در پس ذهنشان، در ناخودآگاهشان تلنبار شده. اين که هموطنشان را که میبينند، ناخودآگاه شايد، فکر میکنند که بخشی از بدبختیشان تقصير اين زنيکه/مرديکهی بیشعور هم است. “ديگای که برای من نمیجوشد، بگذار سر سگ درش بجوشد” شعارشان است.
در نقطهی مقابل، در زمانهايی مانند انتخابات، خودشان را جزئی از آن کل میبينند. اين که ماشين کناری هم مثل من است. هر دویمان به يک جمع تعلق داريم.
و حکومت چه تلاش بزرگای میکند که اين روحيهی جمعی را نابود کند. تفرقه بياندازد و روحيهی افراد را نابود کند.
شايد بد نباشد مختصری از وضعيت جمهوری چک را هم برایتان بگويم. چک و اسلواکی سابق، روی خط شرق و غربِ اروپا بوده و در نتيجه بعد از جنگ جهانی دوم، نه جزو بلوک شرق میشود و نه بلوک غرب. در سال چهل و هشت، مردم خودشان تصميم میگيرند که میخواهند بروند سمت بلوک شرق. اين بوده تا دههی شصت که مردم میبينند وضعيتشان با وعدههای کمونيستها هم خوب نيست و خواهان رها کردن بلوک شرق میشوند. ولی شوروی نیروی نظامیاش را گسيل میکند و با اين که حملهای نمیکنند، اما صرف حضورشان باعث میشود که خواست مردم سرکوب شود و کمونيستها تا زمان فروپاشی بلوک شرق سر کار بمانند. در سال نود و سه هم اسلواکها تصميم میگیرند که مستقل شوند و طی يک رأیگيری جدا میشوند.
حالا یه سوال نسبتا نامربوط به مطلب شما: آیه از نظر و رای سال 76 خودت راضی هستی؟ یعنی الان که به خاتمی و 8 سال حکومتش فکر میکنی، آیافکر میکنی باید بهش رای داده میشد یا خیر؟
سوالاتم بصورت خلاصه:
1- رای به خاتمی سال 76 و 80 درست بود یا نه؟
2- آیا الان فکر میکنی 8 سال خاتمی از خودش رایو ابتکار داشت یا آلت دست بود؟
3-بعد از 8 سال چطور؟ نظر الان شما به خاتمی با توجه به التزام کنونی ایشان به اصل ولایت فقیه و اصولا حکومت مذهبی چیه؟
4- و اصولا جای غیر مسلمان یا غیر شیعه(شیعه با مرجعیت فقط رهبر، نه صانعی نه منتظری نه…) در حکومت مذهبی کجاست؟
حالا که اینجور شد یه سوال دیگه هم دارم
5-آیا رای به موسوی درست بود؟
1-5- وقتی میدونستی کودتا یا تقلب میشه؟
2-5- در حالت کلی- وقتی منتور موسوی همونی که تو 24 سال گذشته بوده، هنوز هم هست( 8 سال نخست وزیر+ 16 سال معاون رییس جمهور)؟
۰- همون طور که خودتون گفتيد، جدن اين سوالها چه ارتباطی به نوشتهی من داشت؟
۱-۴- حالا من سوالها رو بعدن جواب میدم، ولی چه جوری شد که يه سوال ديگه هم داريد؟
میشه تست چند گزينهای طراحی کنيد، اين جوری سخته. نمره منفی هم نداشته باشه لطفن
و اما جوابها:
۱- بود.
۲- یه چی اون وسط
۳- منفی
۴- تو خونه
و حالا که اون جور شد، یه جواب ديگه هم دارم
۵- بله
۶- بله
۷- بله
هر شوخی پشتش حقیقت است ولی من با تمام سعی که میکنمکه نظر دیگران رو درک کنم. جواب 1 و 5 و 6 و 7 را درک نمیکنم! اگه منم بخوام شوخی یا جدی کنم
1- نظرم با سال 76 یکی است- آخوند آخونده- تا روزی که فکر میکنه من باید از یکی دیگه اجازه بگیرم- حالا آخوند درجاتش فرق داره مثلا یکی میگه از شوهرت اجازه بگیر -یکی دیگه می گه ولی فقیه یکی هم میگه خدا! من حتی اگر به خدا هم اعتقاد داشته باشم به گفته همون خدا از کسی اجازه نمیخوام- خدا میزاره که منم مثل آدم و حوا حتی بد را انتخاب کنم ولی آزاد باشم-
5-موسوی هم که خلاصش اینه که دنباله جریان است- حتی اگر واسه کاراش معذرت هم بخواد و ببخشیمش- بازم هنوز یه روزنه از اینده نشون نداده- هنوز آینده که نشون میده برای من گذشته است-24 سال با ارزش که در قدرت بود هیچ بیانیه صادر نکرد و کاری هم به زنده و مردهو زندونی و روزنامه نگار نداشت -
@Maryam
مفصل جواب جدیام را میگذارم برای آن پست احتمالیام که خواهم نوشت.
اول تأکيد کنم که با گزارهی هر شوخی پشتاش حقیقت است کاملن مخالفام و به نظرم گزارهای غلط است.
به طور خلاصه بخواهم نظرم را بگويم، مهمترين مسأله برای من و به نظر من، آگاهی و بيداری و خواست و ارادهی تأثيرگذاری است. اگر اين موارد در جامعهای وجود نداشته باشد، مشکل به وجود خواهد آمد. از نظر جزئيات سياسی طرز فکر خاتمی را قبول ندارم و ايرادات فراوان به عملکرد هشت سالهاش وارد میدارم. وضعيتام با موسوی هم همين طور است. اما با ديد کلیتر به روند و سیر تحولات جامعهی ايرانی و تأثيری که اين دو و رأی بهشان در اين جامعه گذاشت، انتخاب و رأی بهشان را تأثير خوب و مثبتای ارزيابی میکنم.
يعنی به نظر من، حرکتای که رفتن جامعه به دنبال اين دو باعث شد مهم است و نه خود اين دو (و بقيهی افراد مشابه). میتوان ادعاهايی از اين دست داشت که اگر خاتمی نمیآمد، گند نظام زودتر بالا میآمد و چندين سال زودتر اين جايی که الآن هستيم میبوديم. اما نظر من اين است که جامعهی ايران ِ قبل از خاتمی و موسوی چنين آگاهی و بيداریای نداشت. دقت کنيم که انتخاب بين خاتمی و ناطق نوری بوده است. و گمان نمیکنم انتخاب ناطق نوری، سطح آگاهی و بیداری جمعی ايرانيان را آن چنان که دورهی خاتمی بالا برد، بالا میبرد. هر چند اين بالا رفتن و نحوه و جهت بالا رفتناش خواست مستقيم کسی مثل خاتمی يا موسوی نبوده باشد.
هر شوخی پشتاش حقیقت است را مثلا شوخی کردم ولی چون تایپ فارسی بلد نیستم خلاصه کردم و به مسایل جدی وصل شد- وگرنه من به نظرم مختصر مفید جواب دادی نه طنز!
خیلیهاکه سال 57 خیلی انقلابی بودن- معتقدن انقلاب سال 57شون دزدیده شد( دقیقا همین اصطلاح را به کار میبرن)
بعضیهای دیگه هم میگن پشت خمینی راه افتادن- بدون توجه به نظراتش!
من 8 مارچ 79 یادمه- هنوز یه ماه نشده زنها حداقل به این نتیجه رسیدن که اینجوری نمیخواستن
من هیچ جور حکومت دینی را نمیخوام- فقط همین- چون من همیشه غریبم- حتی اینکه اوباما بره کلیسای saddleback و اونجا approval بجوید- و یا کشیش تحلیفش کنه را هم بر نمیتابم! هر چند ممنونم که به آدم اینجا اجازه میدن با مبلغ مذهبی کلکل کنه و بهش کتابهای ریچارد داکینز تعارف کنه!
من این را که موسوی و آخوندای دیگه باز هم از این اوضاع بهرهبرداری کنن-( یا به اون سمت هل داده بشن) بیشتر محتمل میبینم فقط همین!
بگذار مثال بزنم: برای من روسری گلگلی خانوم رهنورد کافی نیست- که فکر کنم با بقیه فرق داره همین
اگر تقلب و کودتا نشده بود چی میشد؟خوب موسوی رییس جمهور میشد-اونوقط آیا روزنامه نگارا و زندانیهای سیاسی آزاد میشدن؟ رانت خوارها همه متوقف میشدن؟ کله گندههای فاسد جمع میشدن و باند دورو بر دولت جدید هم با قبلیا فرق داشتن؟امضای کنوانسیون حقوق زنها که پیشکش- آیا کنوانسیون حقوق کودک را که ایران امضا کرده رعایت میکردن؟
از ته دل دلم میخواد حق با شماها باشه
من مطمئن نيستم که نظر دقيق من را در اين موارد درست متوجه شده باشيد که دوست داريد حق با ماها باشد. و حتی متوجه اين که منظورتان از “شماها”، دقيقن چه کسانی است هم نشدم.
در مورد کامنتتان، موافقام و اتفاقن مشکل همان آگاهی بوده ديگر. اين که يک اکثريت نادان دنبال يک ديکتاتور دينی راه افتادند و عقلشان نرسيد که به کدام سمت میروند. جماعت مثلن روشنفکری که نه تنها جامعهی خودشان را نمیشناختند، قشرهای مختلف جامعهشان را نمیشناختند، حتی تاريخ نيم قرن پيش خود را هم نخوانده بودند و متحجرترين، واپسگرا و متعصبترين قشر جامعه را به لقب روحانيت مفتخر کردند و برای رهايی از ديکتاتوری آريستورکراسی به دام ديکتاتوری تئوکراسی افتادند.
مسأله، فقط و فقط مسألهی آگاهی و ميل به آگاه کردن ديگران است.
و درست نمیفهم روسری گلگلی خانم رهنورد یا عبای شکلاتی خاتمی چه ربطی اين وسط دارد. بله، افکار آنها متناقض است و در نهايت باعث مشکلاتی مانند انقلاب ۵۷ میشود. اما اگر انتخاب بين روسری گلگلی رهنورد و توسری و قتل و تجاوز ا.ن و خ.ر باشد، فکر میکنم اولی انتخاب معقولای است. چون فرصت بالا رفتن سطح آگاهی را هم فراهم میکند.
و در نهايت يک سوال، شما چه چيزی را پيشنهاد میکنيد؟ چه گزينهی ديگری را به غير از توسری خوردن و روسری گلگلی جلوی پای مردم میگذاريد؟
منظورم خانوم زهرا رهنورد و شرکتش در کمپین برای من با همسر آقای الهام هیچ فرقی نداره- هر دو از عقیدهایی دفاع میکنن که عقیده من نیست – و برای من مفهوم زورچپونی عقاید میده نه آزادی عقیده!
کدوم انتخاب بين روسری گلگلی رهنورد و توسری و قتل و تجاوز؟(مگه فرقی هست) مگر زمان موسوی! نه اصلا خاتمی! این اتفاقها نمیافتاد؟ واقعا عجیبه حالا که دو دسته شدن و موسوی دیگه در قدرت نیست فقط یادش اومده که از قتل و تجاوز به زندانیهای سیاسی و جنگ قریب الوقوع جلوگیری کنه – پس لطفا یه توضیح و یا عذرخواهی از ۸ سال جنگسالاری و رفتاری که الان برای ا.ن. تقبیح میکنه به من ایرونی بدهکاره همینطور برای “توسری و قتل و تجاوز” در۲۴ سال نخست وزیری و مشاور رییسجمهور بودنشون- خصوصا “توسری و قتل و تجاوز” در دهه ۶۰!
در ضمن من دوران خاتمی را”فرصت برای بالا رفتن سطح آگاهی” نمیبینم- دوران مایوس کننده برای خیلیها که رای دادن میبینم- کما اینکه خیلیها که سال ۷۶ رای دادن سال ۸۴ تحریم کردن ورای ندادن- و پیشبینی من برای موسوی هم- اگر به ریاست جمهوری میرسید/برسد- حداکثر همین سرخوردگی دوباره و یاس است- وگرنه قانون اساسی و نظارت شورای نگهبان و ولایت فقیه که سرجاش هست حالا بگو خ.ر هم عوض شه مگر خمینی که رفت همه خوشحال و امیدوار نبودن؟
منظورم از شماها کسایی که به اصلاح طلبها امیدوارید- یا کسانی که امیدوار بودین/هستین موسوی بره تو دفتر ریاست جمهوری – یا ا…- امیدوارم حق با شماها باشه و راه مبارزه از خاتمی/موسوی/ کهروبی و… جدا شدنی باشه و به انقلاب ۵۷ نرسیم- من که نمیفهمم چطوری؟ مخصوصا وقتی قراره موسوشی بره تو دفتر- چه فرقی باید بکنه
من دقیقا مطمین نیستم چه پیشنهادی درست است ولی همیشه فکر میکنم اگر قرار بود برم خیابون و کشته یا دستگیر بشم خواستم رو نصفه نمیگفتم- چه بگم خ.ر نمیخوام یا بگم ج ا نمیخوام یک چیز در انتظارم است-مگه نه؟ الان با تیر ۷۸ فرق میکنه- خیلی از پرده ها پاره شده و مردم دارن ضد خ.ر یا بعضا ضد اصل و.ف. شعار میدن- خوب ما چرا معطلیم-